|
جالب
اين است که، حواريون و ياران باوفاي امير نيز نظير آيتالله حاج
شيخ عبدالحسين تهراني (وصي امير)، ميرزا هاشم طباطبايي (منشي مخصوص
امـير)، سردار مکري (داماد امير)، مؤتمنالملک انصاري (کاتب سر امير)
سخت با بابيه و بهائيه مخالف بودند و در قلع و قمع ريشههاي آن در
ايران و عراق اهتمام شايان داشتند.(ايام: در اين باره،در مقاله «ياران
امير...» بحث شدهاست.)
بيجهت
نيست که، با عزل و قتل امير کبير، راه براي تاخت و تاز مجدد بابيان
باز شد و ميدان را تا آنجا براي پيشبرد اهداف خود فراهم ديدند که تا
مرز ترور (نافرجام) شاه نيز پيش رفتند.
عباس
امانت (مورخ بهائيتبار معاصر) مينويسد: «بابيان، پس از شکستهاي فجيع
در مبارزات قلعه طبرسي و در شهرهاي نيريز و زنجان، و متعاقباً اعدام
باب در شعبان 1266 در تبريز، سخت روحيه خود را باخته بودند، ولي پس
از سقوط دولت اميرکبير مجال يافتند تجديد سازمان يابند و بخشهايي از
شبکه خود را بازسازي کنند» .16 سليمان خان تبريزي (از عناصر اوليه و
مهم بابيه، که در جريان ترور نافرجام ناصرالدين شاه دستگير و به
مجازات رسيد) پس از عزل و تبعيد امير به کاشان در نامهاي به سيد
جواد کربلايي (از فحول بابيان) نوشت: «اميرنظام بحمدالله تمام شد،
معزول ابدي گرديد. الان در باغ فين کاشان محبوس است. ميرزا آقا خان
اعتماد الدوله وزير و صدراعظم گرديد. ان شاءالله امورات بهتر نظم
خواهد گرفت. البته جناب ايشان [حسينعلي نوري] بايد خيلي زود تشريف
فرما شوند که وجود مبارک ايشان مثمر ثمر است» .17
بايد گفت،
نه تنها با اخراج امير از صحنه، ميدان براي تنفس مجدد بابيان باز شد،
اصولاً جانشين امير، ميرزا آقا خان نوري (که «تحتالحمايه»
انگليسيها بود) از دوستان صميمي حسينعلي بهاء بود و از بهاء که توسط
اميرکبير به عراق تبعيد شده بود رسماً دعوت کرد که به تهران برگردد
و پس از بازگشت نيز او را توسط برادرش مورد پذيرايي گرم قرار داد و
حتي پس از ترور نافرجام شاه، و بگير بگير افراد، در مقام مخفي کردن
بهاء (که متهم به همدستي با ترويستها بود) برآمد، که البته بهاء با
احساس خطر شديد، پيشنهاد ميرزا آقا خان را نپذيرفته و خود را به خانه
شوهر خواهرش ميرزا مجيد آهي (منشي سفارت روسيه) رساند و سفير روسيه
(پرنس دالگورو کي) نيز بهاء را تحت حمايت آشکار و پيگير خويش قرار داد.
(ايام: شرح مطلب در مقاله «حسينعلي بهاء؛ پيوند ديرپا با روسيه» آمده
است).
اميرکبير،
آماج کينه بهائيان
مرحوم
امير، سرکوب قاطع فتنه بابيان و اعدام باب و تبعيد بهاء، همراه با
انجام برخي اصلاحات سياسي ـ اجتماعي در کشور در چند سال نخست سلطنت
ناصرالدين شاه، براي هميشه راه را بر پيشرفت اين گروه در تاريخ
ايران سد کرد. اين نقش بيبديل، چنان که ديديم، از چشم بابيان و
بهائيان مخفي نمانده و او را آماج کينه توزي و فحاشي آنان ساخته
است. به قول نورالدين چهاردهي: «بابيها و بهائيان سرسخت دشمن آشتي
ناپذيرند و ميرزا تقي خان اميرکبير و ناصرالدين شاه را لعن فرستند و
اين دو تن را مانند يزيد و شمر مينگرند» .18 سخن دکتر فريدون آدميت
نيز مؤيد اظهارات چهاردهي است: «امير شورش بابيه را برانداخت. به
قول شيل [وزير مختار انگليس در ايران، در گزارش به پالمرستون وزير
خارجه لندن، مورخ 14 مارس 1851] پس از غائله [بابيان در] زنجان
پيروان باب جرئت نکردند که صلح و امنيت عمومي را بر هم بزنند. اما
بيکار ننشستند و پنهاني فعاليت داشتند؛ تا زماني که اختلالي ايجاد
نميکردند، کسي را با آنان چندان کاري نبود، البته کينه امير را در
دل داشتند، کينهاي که در نوشتههاي همکيشان آنان، و بهائي و بهائي
زادگان در ايران و امريکا، هنوز منعکس است. بابيان توطئه کشتن شاه
و امير و امام جمعه تهران را چيدند، ولي امير پرده از روي آن
برداشت» و آن توطئه را در نطفه خفه کرد، که شرح آن در «المتنبئين»
نوشته عليقلي ميرزا اعتضاد السلطنه آمده است. 19
به همين
شکل، مورخان مشهور بهائي نظير ابوالفضل گلپايگاني، اشراق خاوري و
فيضي در آثـارشـان امـيـر را از طعن و دشنام بينصيب نگذاشتهاند.
اشراق خاوري امير را «وزير نادان» 24، «وزير شرير» 25، «تقي سفاک» 26 و
«دشمن ستمکار و... خونخوار» 27 ميخواند و قتلش در حمام فين (به دست
عمال استبداد و استعمار) را انتقام الهي! و «عذاب اليم» وي در حق او
ميشمارد: «امير نظام رئيسالوزرا که سبب شهادت حضرت اعلي گشت و
برادرش، وزير نظام، که با او در اين جريمه شرکت داشت پس از دو سال
به جزاي عمل خويش رسيدند و به عذاب اليم مبتلا گشتند. ديوار حمام
فين کاشان از خون امير نظام صدراعظم رنگين گشت. هنوز هم آن خون
باقي است و بر ظلم و ستمي که از دست امير نظام به وقوع پيوسته
شاهدي صادق و گواهي راستگو و ناطق است» .28
محمدعلي
فيضي، امير را با عنوان «امير مغرور» فروکوفته 29 و ابوالفضل گلپايگاني
با اطلاق عنوان «سفاح» (خونريز) و «به غايت مستبد» بر امير 30
مينگويد: «اتابک اعظم در علاج کار [بابيان] فروماند و عاقبت در آن
نزديکي جان در سر کار تهور و استبداد نهاد. زيرا که پادشاه جوان از
مقاصد خفيه او [؟!] آگاه شد و از سوء سياست او منزجر گشت و رجال
دولت به جهت استبداد او در امور مملکت از نيکخواهي او دوري جستند و
عاقبت او را به حکم پادشاه از مناصب دولتي معزول... و... در حمام
فين اورا به جهان ديگر فرستادند» !31
گواهي
تاريخ، اما نه اين است!
عناصر
بهائي چنان که ديديم، از سر کينه، امير را فردي بدفرجام خوانده و «مرگ
سرخ و زيباي» او در خط مبارزه با استبداد و استعمار را، کيفر سوء الهي
در حق وي شمردهاند! اما اينک که پس از گذشت حدود 180 سال از قتل
آن رادمرد به جايگاه او در تاريخ معاصر ايران مينگريم، ميفهميم که
امير اگر 100 سال ديگر هم ميزيست هرگز اين درجه از نفوذ و محبوبيت
را در قلب ملت ايران به دست نميآورد. در واقع، او با اين مرگ
خونين و زودرس، تبديل به اسطورهاي شد که همواره به کوشندگان راه
آزادي و استقلال ايران، درس همت و صلابت و فداکاري ميدهد. کنت دو
گوبينو (وزير مختار مشهور سفارت فرانسه در ايران عصر ناصري) درست چهار
سال پس از قتل امير يعني در فوريه 1856 با اشاره به مرحوم امير
مينويسد: ملت ايران، ديوانه و دلباخته مردي شده است که تا چهار
سال پيش، صدر اعظم کشور بوده است. از مرز ترکيه تا سرحد افغانستان
هيچ کسي از غني و فقير و خرد و کلان نيست که تمام عناوين تعظيم و
تجليل و محبت را در موقع يادآوري از اين مرد به کار نبرد. ميگويند:
«عادل، وظيفه شناس، فعال و کاري بود، از سرباز و کشاورز حمايت ميکرد و
خير ايران را ميخواست عملي کند؛ از اين هم بهتر بود» . تعجب در اين
است که نه تنها کسي با اين نظر مخالف نيست، بلکه اين عقيده مورد
قبول و تصديق وزراي فعلي و حتي خود شاه هم ميباشد. آيا براي اين
قضيه ميتوان در اروپا نظيري يافت؟ آيا شخصيت معاصري هست که هر قدر
هم بزرگوار و صاحب مقام باشد اقلاً مورد مذمت نصف مردمي باشد که از
او سخن ميگويند؟ پس صدراعظم سابق ايران از اين حيث بينظير و ممتاز
است... 32
چه
ميگويم؟ حتي لحن بهائيان نيز در اين اواخر (ناگزير) نسبت به امير
نرمتر شده و در واقع مجبور شدهاند از لحن تند خود نسبت به او بکاهند؛
هرچند هنوز برق «کينه» از لابلاي آن چشم را ميزند.33
--------------------------------
پينوشتها:
1.شرح
حال رجال ايران، کتابفروشي زوار، تهران 1347، 1/213
11. براي
شرح ماجرا ر.ک، ناسخ التواريخ، بخش قاجاريه، لسان الملک سپهر، 3/220 ـ
219 و 239؛ فتنه باب، اعتضادالسلطنه، صص 187ـ178؛ قره العين، درآمدي
بر تاريخ بيحجابي در ايران، سينا واحد، ص 13 به بعد 12. ر.ک، الکواکب
الدريه، 1/131 ـ
129؛ مطالع الانوار، ص 272؛ ظهور الحق، 3/111 ـ
109؛ حضرت بهاءالله، محمدعلي فيضي، صص 42 - 41 و...13.
بهائيگري، ص 85 14. باب کيست و سخن او چيست؟، صص 86 - 87. درباره
خوش آمدن شاه جوان از قره العين ر.ک، قبله عالم، عباس امانت، ص
15296. شرح ماجرا در کتاب فتنه باب، نوشته اعتضادالسلطنه ص 95 به
بعد آمده است 16. قبله عالم، ص 17287. عهد اعلي...، ابوالقاسم افنان،
ص 493 18. باب کيست و سـخـن او چـيـسـت؟، ص 266 19. ر.ک، امير کبير و
ايران، انـتشارات خوارزمي، تهران 1355، ص 451. کتاب المتنبئين، با
عـنـوان «فـتنه باب» ، با مقدمه و تعليقات نوايي، توسط انتشارات
بـابـک، چـاپ شدهاست20. مقاله شخصي سياح...، صص 34- 2135. ر.ک،
توقيعات مبارکه حضرت ولي امر ا، لوح قرن احبأ شرق (نوروز 101
بديع)، مؤسسه ملي مطبوعات امري، 123 بديع، ص 49 و 51 22. همان، صص
182-181 23. ر.ک، قرن بديع، 1/247 - 258 24. مطالع الانوار، ص 25493.
همان، ص 590 26. رحيق مختوم، «قاموس لوح مبارک قرن» ، عبدالحميد
اشراق خاوري، موسسه ملي مطبوعات امري، 131 بديع، 1/326، رديف ت 27.
مطالعالانوار، ص 509 28. همان، صص 512 -513 نيز ر.ک، ص 589 29. حضرت
نقطه اولي 1266-1235 هجري / 1850-1819 ميلادي، ص 316 30. تاريخ ظهور
ديانت حضرت باب و حضرت بهاء الله، به خط ميرزا ابوالفضل گلپايگاني،
ص 3111. همان: ص 3215. ر.ک، مجله پاريس، سال 40، ش 4، فـويـه 1933؛
مـجـلـه مـحيط، مدير: سيد محمد محيط طباطبايي، سال 1، ش 1، شهريور
1321ش، ص 3330. براي نمونه ر.ک، اظهارات ابوالقاسم افنان، مورخ معاصر
بهائي، در عهد اعلي...، ص 388 و 390؛ مجله «پيام بهائي» ، شماره 296،
ژوئيه 2004، «يادداشت ماه» .
|