|
بهائيت و سياست؛ تناقض شعار و عمل
سيد
مصطفي تقوي
رهبران
بهائيت همواره بر جدايي دين از سياست تأکيد داشته و به دنبال آن،
بر عدم پيوند بهائيت و بهائيان با جهان سياست اصرار ميورزند. عباس
افندي بر آن بود که «بين قواي دينييه و سياسيه تفکيک لازم است» و
هم او گفته است که «بهائيان به امور سياسي تعلقي ندارند» و مهمتر
از آن، از منظر وي: «ميزان بهائي بودن و نبودن اين است که هر کس در
امور سياسيه مداخله کند و خارج از وظيفه خويش حرفي زند يا حرکتي
نمايد، همين برهان کافي است که بهائي نيست، دليل ديگر نميخواهد...
نفسي از» بهائيان «اگر بخواهد در امور سياسيه در منزل خويش يا محفل
ديگران مذاکره بکند، اول بهتر است که نسبت خود را از اين امر
[بهائيت] قطع نمايد و جميع بدانند که تعلق به اين امر ندارد. خود
ميداند، والاّ عاقبت سبب مضرت عمومي گردد» . بر همين مبنا، به
پيروان خود حکم ميکند و همچنين به آنان اطمينان ميدهد که: «به
نصوص قاطعه الهيه، در امور سياسي ابداً مدخلي نداريم و راءيي نزنيم»
.1
شوقي
که پس از عباس افندي رهبري بهائيان را به دست گرفت نيز در اين
زمينه سخنان فراواني دارد. براي نمونه، ميگويد: «معاذالله از مداخله
در امور سياسي، احباء بايد به کلي از اين شئون در کنار باشند و از هر
وظيفهاي که منجر به مداخله در امر سياست شود، بيزار گردند» .2
صادرکنندگان احکام و فتاواي ياد شده، علماي ايران را به علت
مداخله آنان در سياست، محکوم کرده و ادعا ميکنند که حضور علماي
شيعه در صحنه سياست در چند قرن اخير، باعث زيانهاي فراواني به
جامعه و کشور گرديد.3 وقتي رهبران کيشي اصولاً دين را از سياست جدا
شمرده و ادعا کنند خود به اين مرام پايبندند و اکيداً نيز از پيروان
خود بخواهند که چنين باشند، و حتي شرط و نشانه بهائي بودن را عدم
پيوند با سياست بدانند، طبيعي و منطقي است که مداخله علماي اسلام و
شيعه در امور سياست را محکوم بکنند. اما واقعيات عيني تاريخ از
عملکرد بهائيان و رهبران آنها، حکايت ديگري دارد و ماهيت ديگري از
آنان ترسيم ميکند.
به
گواه تاريخ، رهبران بهائي، حکم جدايي دين از سياست و عدم مداخله
علماي روحاني در امور سياسي را تنها براي علماي اسلام و ايران صادر
کردهاند و خود را مشمول آن حکم ندانسته و با تمام وجود در صحنه
سياست فعال بوده و هستند. اين رويکرد و مواضع دوگانه، دست کم
هنگامي ميتواند اعتباري در عالم عقل و علم بيابد که تاريخ بر
زيانبار بودن مداخله علماي ايران در امور سياسي، و سودمند بودن
فعاليتهاي سياسي بهائيان براي سرنوشت جامعه و کشور گواهي بدهد. و
اين در حالي است که تاريخ در اين باره قضاوت ديگري داشته و
اوراق آن مشحون از دفاع مؤثر علما از اين آب و خاک و تماميت ارضي
ايران و دفاع از حريم دين آسماني اسلام در مقابل هجوم نظامي،
سياسي، فرهنگي و اقتصادي غرب استعمارگر از يکسو، و همسويي فعاليتهاي
فرقه بابيه و بهائيه ــ به مثابه حزبي سياسي ــ با بيگانگان و
دشمنان کشور از سوي ديگر است.
چنانکه گذشت، رهبران بهائي برغم حکم به عدم مداخله دين و علما
در سياست، خود به طور جدي فعال صحنه سياست بوده و اصولاً ماهيت
سياسي آنان بر ماهيت فکريشان غلبه دارد. در موقعيتي که اسلام و
روحانيت شيعه به عنوان مستحکمترين دژ پاسداري از هويت و استقلال و
تماميت ارضي و وحدت ملي کشور در برابر سلطه استعمار و تجاوز بيگانه
مطرح است، و حتي استعمارگران هم بدين واقعيت اذعان داشته و اسلام
و علماي آن را مهمترين مانع براي خود شمرده و همه توانشان را براي
شکستن آن به کار ميگيرند، نفس تأسيس يک فرقه و ايجاد يک انشعاب،
اقدامي در جهت شکستن اين وحدت و اقتدار بوده و آشکارا ماهيتي سياسي
خواهد داشت. روشن است فرقهاي که ظهور و بروز آن جنبه سياسي بيابد،
هنگامي که موضع و سخن کانونهاي قدرت و سياست جهاني، مبني بر
سکولاريسم و جدايي دين از سياست، را تکرار کند، آشکارا عملي سياسي را
انجام داده است.
حال
بايد ديد آيا بهائيت و سران آن از ابتدا بر عدم مداخله اتباع خود در
سياست تأکيد داشتند و به عبارتي اين موضوع جزء اصول اوليهشان
محسوب ميشود، يا آن که اين رويّه را به عنوان تاکتيکي حسابشده
جهت مقابله با شرايط و اوضاع اجتماعي اتخاذ کردند تا بتوانند با
آرامش به پيشبرد اهداف خود نائل شوند؟ آنچه مسلم است بروز و ظهور
مشکوک اين فرقه در تاريخ ايران با تنشهاي تند سياسي همراه بود.
ظهور فرقهاي با ادعاهاي بابيه و سپس بهائيه که دم از ظهور منجي و
موعود منتظر شيعيان و بشريت ميزد و سپس ادعاي نبوت و الوهيت و نسخ
اسلام را مطرح کرد خودبخود يک حرکت براندازانه فرهنگي ـ سياسي تلقي
ميشود که قلب و اساس يک جامعه را مورد هدف قرار داده است. حمايت
استعمارگران و دشمنان تماميت ارضي و استقلال ايران از اين جريانات،
در شرايطي که جامعه ايراني جنگها و درگيريهاي سخت نظامي را با
استعمار تجربه کرده بود، سياسي بودن اين تحرک موذيانه را بيش از
پيش آشکار ميساخت. از همين رو بود که صدراعظم متدين، اصلاحطلب و
ايراندوست عصر قاجار، اميرکبير، چاره کار را در قلع و قمع اين فرقه
مسلح و برانداز ديد. جنگ داخلياي که اتباع باب عليه دولت مرکزي
به راه انداخته بودند در آن شرايط خطير ميتوانست استقلال ايران را
به باد دهد. بابيه و بهائيه که اميرکبير، ناصرالدينشاه و علما را
مانع تحقق اهداف خود ميديدند دست به اقدامات خشونتآميز و تروريستي
نيز زدند و پروژه شورش مسلحانه خود را تکميل کردند. تلاش براي ترور
اميرکبير، و نيز ترور ناکام ناصرالدينشاه که يکي از متهمين اصلي آن
حسينعلي بهاء بود و نيز ترور آيت الله شهيد ثالث در قزوين و دهها
جنايت ديگر، حکايت از عزم شورشيان بر براندازي سياسي ـ فرهنگي در
ايران دارد. نتيجه اين امر، دستگيري بهاء و تعدادي از اتباع او و
نهايتاً تبعيد آنها به بغداد شد که البته دخالت سفير روسيه در آزادي
حسينعلي نوري و رهانيدن او از مجازات را نبايد از نظر دور داشت. بهاء و
برادرش صبح ازل توانستند بعد از حذف ديگر مدعيان رهبري بابيه، نظير
فردي به نام عظيم، رهبري اين جريان را به دست بگيرند و به مدت
ده سال در بغداد همان روند سياسي تند را عليه قاجاريه و علما دنبال
کنند، که البته موفقيتي برايشان در برنداشت. وقوع اتفاقات مهم در
ايران عصر ناصري در اين دوره ده ساله نظير جنگ هرات و تجزيه آن
از ايران، تأسيس فراموشخانه ملکم و تعطيل آن به همت آيتالله حاج
ملا علي کني، عزيمت ملکم به بغداد و اوج گرفتن تحرکات ضداسلامي
آخوندزاده، روي کار آمدن ميرزا حسينخان سپهسالار و طرح مسائل جديد در
ايران که بعضي از آن موارد ميتوانست به ترويج بهائيت، البته نه
در يک فضاي متشنج بلکه فضايي آرام، کمک کند، در کنار ناکام ماندن
حرکتهاي تند و مسلحانه بابيان منجر به تغيير رويه بهائيان از
براندازي علني به براندازي نرم شد و تحت پوشش اعلام اطاعت
بهائيان از هر رژيم و حکومتي صورت گرفت. حسينعلي بهاء در اين باره
ميگويد: «اين حزب (بهائيت) در مملکت هر دولتي ساکن شوند بايد به
امانت و صدق و صفا با آن دولت رفتار نمايند» .4 عباس افندي هم
ميگويد: «بر احباي الهي اطاعت اوامر و احکام اعليحضرت پادشاهي است
آنچه امر فرمايد اطاعت کنند. و همچنين کمال تمکين و انقياد [را] به
جميع اولياي امور داشته باشند» .5
بهائيان به اين نتيجه رسيده بودند که به جاي درگيري با دولتها
و مردم، با اعلام عدم مداخله در سياست، حاشيه امنيتي براي ترويج
تفکر خود و براندازي نرم ايجاد کنند. آنها در اين مسير، ضمن تمجيد از
پادشاهان و عادل خواندن آنان، به روحانيت شيعه حمله و آنها را به
جرم! جدا نشمردن دين از سياست و مداخله در سياست، متهم به مخالفت با
سلطنت کرده و ميکنند. هوشمند فتح اعظم در توجيه اين ادعا مينويسد:
«وقتي
ديانتي ظاهر ميشود جميع مردم صغير و کبير با آن مخالفت ميکنند و بر
هدم بنيانش متحد و متفق ميگردند زيرا ديانت به هنگام ظهورش مخالف
جميع انتظارات ملل است.6 ما نيز خود سياستي داريم... به اسبابي
معنوي به تعديل عالم اخلاق پردازيم نه آن که تمسک به وسايل
ماديه سياسيه جوييم، به قوايي ملکوتي تدريجاً قلوب را تقليب و مسخر
نماييم» .7
در
همين زمينه رهبران بهائي به اتباع خود توصيه مينمايند: «امور
اداريه را به دل و جان قبول نمايند بلکه سعي موفور در تحصيل آن
مبذول دارند... ادامه حاظرات امريه ادبيه بينهايت اين ايام لازم
و مفيد و حشر و آميزش با رجال دولت و ملت از لوازم ضروريه محسوب
ولي زنهار اين مخالطه و معاشرت سبب گردد که متدرجاً اجله احباب و
اصحاب، مجذوب و مفتون محيط پرشور و آشوب احزاب و سياسيون گردند و از
حزب... منفصل و منسلخ شوند» .8
حزب
بهائي ظاهراً اعضاي خود را از مداخله در امور آشکار سياسي بازميدارد
و در عين حال آنها را به نفوذ در امور اداري، تجاري، صنعتي، زراعي و
معارف و علوم تشويق ميکند.9 ظهور افرادي نظير هژبر يزداني، حبيب
ثابت، عبدالکريم ايادي، عينالملک هويدا، دکتر ذبيح الله قربان،
ظاهراً در همين راستا قابل تعريف است، هر چند برخي از آنان در
عاليترين مقامات سياسي دولتي نيز حضور داشتند. دستيابي به چنين
موقعيتي فقط در سايه سياست انقياد از حکومت و البته حمايت بيگانگان
حاصل ميشد. اين که عباس افندي تأکيد ميکند: «اي احباي الهي، بايد
سرير سلطنت هر تاجداري را خاضع گرديد و سُدّه ملوکانه هر شهريار کامل
را خاشع شويد» و يا «بر احباي الهي اطاعت اوامر و احکام اعليحضرت
پادشاهي است آنچه امر فرمايد اطاعت کنند و همچنين کمال تمکين و
انقياد را به جميع اولياي امور داشته باشند» 10، تاکتيکي است جهت
خروج از بحران و بنبست سياسي و گشودن فضاهاي حياتي جهت تنفس حزب
سياسي بهائي و پيشبرد اهداف حزب در قالبي جديد.
|