متن کامل مطالب ایام 29 در شش PDF قسمت بصورت فرمت  

1  2  3  4  5  6

نقدي‌ بر گزارش‌ يك‌ مورخ‌ بهائي‌ماآب‌ از گفتگوي‌ باب‌ و علماي‌ تبريز

گالری عکس

 

حمايت‌ انگليس‌ در طول‌ قرن‌ 20 از بهائيان‌ پيام محبت‌آميز ملكه!

 

بهائيت و روس‌ تزاري،

 

اولين‌ دولت‌ فزونخواه‌ استعمارگر

روزشمار تاريخ‌ بابيت‌ و بهائيت‌

 

جرياني‌ ارتجاعي‌

و وابسته‌ ‌

 

پرده‌اي از مناسبات بهائيت‌ و عثماني‌ ‌، نامه‌اي كه به سرقت رفت!

همكاري‌ با مؤ‌سسات

 انگليس‌ در ايران‌

 
   
   
   
   

‌‌بهائيت‌ و سياست؛ تناقض‌ شعار و عمل‌

‌سيد مصطفي‌ تقوي‌ ‌

 

‌‌رهبران‌ بهائيت‌ همواره‌ بر جدايي‌ دين‌ از سياست‌ تأکيد داشته‌ و به‌ دنبال‌ آن، بر عدم‌ پيوند بهائيت‌ و بهائيان‌ با جهان‌ سياست‌ اصرار مي‌ورزند. عباس‌ افندي‌ بر آن‌ بود که‌ «بين‌ قواي‌ دينييه‌ و سياسيه‌ تفکيک‌ لازم‌ است» و هم‌ او گفته‌ است‌ که‌ «بهائيان‌ به‌ امور سياسي‌ تعلقي‌ ندارند» و مهمتر از آن، از منظر وي: «ميزان‌ بهائي‌ بودن‌ و نبودن‌ اين‌ است‌ که‌ هر کس‌ در امور سياسيه‌ مداخله‌ کند و خارج‌ از وظيفه‌ خويش‌ حرفي‌ زند يا حرکتي‌ نمايد، همين‌ برهان‌ کافي‌ است‌ که‌ بهائي‌ نيست، دليل‌ ديگر نمي‌خواهد... نفسي‌ از» بهائيان‌ «اگر بخواهد در امور سياسيه‌ در منزل‌ خويش‌ يا محفل‌ ديگران‌ مذاکره‌ بکند، اول‌ بهتر است‌ که‌ نسبت‌ خود را از اين‌ امر [بهائيت] قطع‌ نمايد و جميع‌ بدانند که‌ تعلق‌ به‌ اين‌ امر ندارد. خود مي‌داند، والاّ‌ عاقبت‌ سبب‌ مضرت‌ عمومي‌ گردد» . بر همين‌ مبنا، به‌ پيروان‌ خود حکم‌ مي‌کند و همچنين‌ به‌ آنان‌ اطمينان‌ مي‌دهد که: «به‌ نصوص‌ قاطعه‌ الهيه، در امور سياسي‌ ابداً‌ مدخلي‌ نداريم‌ و راءيي‌ نزنيم» .1‌

 ‌‌شوقي‌ که‌ پس‌ از عباس‌ افندي‌ رهبري‌ بهائيان‌ را به‌ دست‌ گرفت‌ نيز در اين‌ زمينه‌ سخنان‌ فراواني‌ دارد. براي‌ نمونه، مي‌گويد: «معاذالله‌ از مداخله‌ در امور سياسي، احباء بايد به‌ کلي‌ از اين‌ شئون‌ در کنار باشند و از هر وظيفه‌اي‌ که‌ منجر به‌ مداخله‌ در امر سياست‌ شود، بيزار گردند» .2‌

 ‌‌صادرکنندگان‌ احکام‌ و فتاواي‌ ياد شده، علماي‌ ايران‌ را به‌ علت‌ مداخله‌ آنان‌ در سياست، محکوم‌ کرده‌ و ادعا مي‌کنند که‌ حضور علماي‌ شيعه‌ در صحنه‌ سياست‌ در چند قرن‌ اخير، باعث‌ زيانهاي‌ فراواني‌ به‌ جامعه‌ و کشور گرديد.3 وقتي‌ رهبران‌ کيشي‌ اصولاً‌ دين‌ را از سياست‌ جدا شمرده‌ و ادعا کنند خود به‌ اين‌ مرام‌ پاي‌بندند و اکيداً‌ نيز از پيروان‌ خود بخواهند که‌ چنين‌ باشند، و حتي‌ شرط‌ و نشانه‌ بهائي‌ بودن‌ را عدم‌ پيوند با سياست‌ بدانند، طبيعي‌ و منطقي‌ است‌ که‌ مداخله‌ علماي‌ اسلام‌ و شيعه‌ در امور سياست‌ را محکوم‌ بکنند. اما واقعيات‌ عيني‌ تاريخ‌ از عملکرد بهائيان‌ و رهبران‌ آنها، حکايت‌ ديگري‌ دارد و ماهيت‌ ديگري‌ از آنان‌ ترسيم‌ مي‌کند.‌

 ‌‌به‌ گواه‌ تاريخ، رهبران‌ بهائي، حکم‌ جدايي‌ دين‌ از سياست‌ و عدم‌ مداخله‌ علماي‌ روحاني‌ در امور سياسي‌ را تنها براي‌ علماي‌ اسلام‌ و ايران‌ صادر کرده‌اند و خود را مشمول‌ آن‌ حکم‌ ندانسته‌ و با تمام‌ وجود در صحنه‌ سياست‌ فعال‌ بوده‌ و هستند. اين‌ رويکرد و مواضع‌ دوگانه، دست‌ کم‌ هنگامي‌ مي‌تواند اعتباري‌ در عالم‌ عقل‌ و علم‌ بيابد که‌ تاريخ‌ بر زيانبار بودن‌ مداخله‌ علماي‌ ايران‌ در امور سياسي، و سودمند بودن‌ فعاليت‌هاي‌ سياسي‌ بهائيان‌ براي‌ سرنوشت‌ جامعه‌ و کشور گواهي‌ بدهد. و اين‌ در حالي‌ است‌ که‌ تاريخ‌ در اين‌ باره‌ قضاوت‌ ديگري‌ داشته‌ و اوراق‌ آن‌ مشحون‌ از دفاع‌ مؤ‌ثر علما از اين‌ آب‌ و خاک‌ و تماميت‌ ارضي‌ ايران‌ و دفاع‌ از حريم‌ دين‌ آسماني‌ اسلام‌ در مقابل‌ هجوم‌ نظامي، سياسي، فرهنگي‌ و اقتصادي‌ غرب‌ استعمارگر از يکسو، و همسويي‌ فعاليت‌هاي‌ فرقه‌ بابيه‌ و بهائيه‌ ــ به‌ مثابه‌ حزبي‌ سياسي‌ ــ با بيگانگان‌ و دشمنان‌ کشور از سوي‌ ديگر است.‌

 ‌‌چنانکه‌ گذشت، رهبران‌ بهائي‌ برغم‌ حکم‌ به‌ عدم‌ مداخله‌ دين‌ و علما در سياست، خود به‌ طور جدي‌ فعال‌ صحنه‌ سياست‌ بوده‌ و اصولاً‌ ماهيت‌ سياسي‌ آنان‌ بر ماهيت‌ فکري‌شان‌ غلبه‌ دارد. در موقعيتي‌ که‌ اسلام‌ و روحانيت‌ شيعه‌ به‌ عنوان‌ مستحکمترين‌ دژ پاسداري‌ از هويت‌ و استقلال‌ و تماميت‌ ارضي‌ و وحدت‌ ملي‌ کشور در برابر سلطه‌ استعمار و تجاوز بيگانه‌ مطرح‌ است، و حتي‌ استعمارگران‌ هم‌ بدين‌ واقعيت‌ اذعان‌ داشته‌ و اسلام‌ و علماي‌ آن‌ را مهمترين‌ مانع‌ براي‌ خود شمرده‌ و همه‌ توانشان‌ را براي‌ شکستن‌ آن‌ به‌ کار مي‌گيرند، نفس‌ تأسيس‌ يک‌ فرقه‌ و ايجاد يک‌ انشعاب، اقدامي‌ در جهت‌ شکستن‌ اين‌ وحدت‌ و اقتدار بوده‌ و آشکارا ماهيتي‌ سياسي‌ خواهد داشت. روشن‌ است‌ فرقه‌اي‌ که‌ ظهور و بروز آن‌ جنبه‌ سياسي‌ بيابد، هنگامي‌ که‌ موضع‌ و سخن‌ کانونهاي‌ قدرت‌ و سياست‌ جهاني، مبني‌ بر سکولاريسم‌ و جدايي‌ دين‌ از سياست، را تکرار کند، آشکارا عملي‌ سياسي‌ را انجام‌ داده‌ است.‌

 ‌‌حال‌ بايد ديد آيا بهائيت‌ و سران‌ آن‌ از ابتدا بر عدم‌ مداخله‌ اتباع‌ خود در سياست‌ تأکيد داشتند و به‌ عبارتي‌ اين‌ موضوع‌ جزء اصول‌ اوليه‌شان‌ محسوب‌ مي‌شود، يا آن‌ که‌ اين‌ رويّه‌ را به‌ عنوان‌ تاکتيکي‌ حسابشده‌ جهت‌ مقابله‌ با شرايط‌ و اوضاع‌ اجتماعي‌ اتخاذ کردند تا بتوانند با آرامش‌ به‌ پيشبرد اهداف‌ خود نائل‌ شوند؟ آنچه‌ مسلم‌ است‌ بروز و ظهور مشکوک‌ اين‌ فرقه‌ در تاريخ‌ ايران‌ با تنشهاي‌ تند سياسي‌ همراه‌ بود. ظهور فرقه‌اي‌ با ادعاهاي‌ بابيه‌ و سپس‌ بهائيه‌ که‌ دم‌ از ظهور منجي‌ و موعود منتظر شيعيان‌ و بشريت‌ مي‌زد و سپس‌ ادعاي‌ نبوت‌ و الوهيت‌ و نسخ‌ اسلام‌ را مطرح‌ کرد خودبخود يک‌ حرکت‌ براندازانه‌ فرهنگي‌ ـ سياسي‌ تلقي‌ مي‌شود که‌ قلب‌ و اساس‌ يک‌ جامعه‌ را مورد هدف‌ قرار داده‌ است. حمايت‌ استعمارگران‌ و دشمنان‌ تماميت‌ ارضي‌ و استقلال‌ ايران‌ از اين‌ جريانات، در شرايطي‌ که‌ جامعه‌ ايراني‌ جنگها و درگيريهاي‌ سخت‌ نظامي‌ را با استعمار تجربه‌ کرده‌ بود، سياسي‌ بودن‌ اين‌ تحرک‌ موذيانه‌ را بيش‌ از پيش‌ آشکار مي‌ساخت. از همين‌ رو بود که‌ صدراعظم‌ متدين، اصلاح‌طلب‌ و ايران‌دوست‌ عصر قاجار، اميرکبير، چاره‌ کار را در قلع‌ و قمع‌ اين‌ فرقه‌ مسلح‌ و برانداز ديد. جنگ‌ داخلي‌اي‌ که‌ اتباع‌ باب‌ عليه‌ دولت‌ مرکزي‌ به‌ راه‌ انداخته‌ بودند در آن‌ شرايط‌ خطير مي‌توانست‌ استقلال‌ ايران‌ را به‌ باد دهد. بابيه‌ و بهائيه‌ که‌ اميرکبير، ناصرالدين‌شاه‌ و علما را مانع‌ تحقق‌ اهداف‌ خود مي‌ديدند دست‌ به‌ اقدامات‌ خشونت‌آميز و تروريستي‌ نيز زدند و پروژه‌ شورش‌ مسلحانه‌ خود را تکميل‌ کردند. تلاش‌ براي‌ ترور اميرکبير، و نيز ترور ناکام‌ ناصرالدين‌شاه‌ که‌ يکي‌ از متهمين‌ اصلي‌ آن‌ حسينعلي‌ بهاء بود و نيز ترور آيت‌ الله‌ شهيد ثالث‌ در قزوين‌ و دهها جنايت‌ ديگر، حکايت‌ از عزم‌ شورشيان‌ بر براندازي‌ سياسي‌ ـ فرهنگي‌ در ايران‌ دارد. نتيجه‌ اين‌ امر، دستگيري‌ بهاء و تعدادي‌ از اتباع‌ او و نهايتاً‌ تبعيد آنها به‌ بغداد شد که‌ البته‌ دخالت‌ سفير روسيه‌ در آزادي‌ حسينعلي‌ نوري‌ و رهانيدن‌ او از مجازات‌ را نبايد از نظر دور داشت. بهاء و برادرش‌ صبح‌ ازل‌ توانستند بعد از حذف‌ ديگر مدعيان‌ رهبري‌ بابيه، نظير فردي‌ به‌ نام‌ عظيم، رهبري‌ اين‌ جريان‌ را به‌ دست‌ بگيرند و به‌ مدت‌ ده‌ سال‌ در بغداد همان‌ روند سياسي‌ تند را عليه‌ قاجاريه‌ و علما دنبال‌ کنند، که‌ البته‌ موفقيتي‌ برايشان‌ در برنداشت. وقوع‌ اتفاقات‌ مهم‌ در ايران‌ عصر ناصري‌ در اين‌ دوره‌ ده‌ ساله‌ نظير جنگ‌ هرات‌ و تجزيه‌ آن‌ از ايران، تأسيس‌ فراموشخانه‌ ملکم‌ و تعطيل‌ آن‌ به‌ همت‌ آيت‌الله‌ حاج‌ ملا علي‌ کني، عزيمت‌ ملکم‌ به‌ بغداد و اوج‌ گرفتن‌ تحرکات‌ ضداسلامي‌ آخوندزاده، روي‌ کار آمدن‌ ميرزا حسين‌خان‌ سپهسالار و طرح‌ مسائل‌ جديد در ايران‌ که‌ بعضي‌ از آن‌ موارد مي‌توانست‌ به‌ ترويج‌ بهائيت، البته‌ نه‌ در يک‌ فضاي‌ متشنج‌ بلکه‌ فضايي‌ آرام، کمک‌ کند، در کنار ناکام‌ ماندن‌ حرکتهاي‌ تند و مسلحانه‌ بابيان‌ منجر به‌ تغيير رويه‌ بهائيان‌ از براندازي‌ علني‌ به‌ براندازي‌ نرم‌ شد و تحت‌ پوشش‌ اعلام‌ اطاعت‌ بهائيان‌ از هر رژيم‌ و حکومتي‌ صورت‌ گرفت. حسينعلي‌ بهاء در اين‌ باره‌ مي‌گويد: «اين‌ حزب‌ (بهائيت) در مملکت‌ هر دولتي‌ ساکن‌ شوند بايد به‌ امانت‌ و صدق‌ و صفا با آن‌ دولت‌ رفتار نمايند» .4 عباس‌ افندي‌ هم‌ مي‌گويد: «بر احباي‌ الهي‌ اطاعت‌ اوامر و احکام‌ اعليحضرت‌ پادشاهي‌ است‌ آنچه‌ امر فرمايد اطاعت‌ کنند. و همچنين‌ کمال‌ تمکين‌ و انقياد [را] به‌ جميع‌ اولياي‌ امور داشته‌ باشند» .5‌

 ‌‌بهائيان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ بودند که‌ به‌ جاي‌ درگيري‌ با دولتها و مردم، با اعلام‌ عدم‌ مداخله‌ در سياست، حاشيه‌ امنيتي‌ براي‌ ترويج‌ تفکر خود و براندازي‌ نرم‌ ايجاد کنند. آنها در اين‌ مسير، ضمن‌ تمجيد از پادشاهان‌ و عادل‌ خواندن‌ آنان، به‌ روحانيت‌ شيعه‌ حمله‌ و آنها را به‌ جرم! جدا نشمردن‌ دين‌ از سياست‌ و مداخله‌ در سياست، متهم‌ به‌ مخالفت‌ با سلطنت‌ کرده‌ و مي‌کنند. هوشمند فتح‌ اعظم‌ در توجيه‌ اين‌ ادعا مي‌نويسد: ‌

 «وقتي‌ ديانتي‌ ظاهر مي‌شود جميع‌ مردم‌ صغير و کبير با آن‌ مخالفت‌ مي‌کنند و بر هدم‌ بنيانش‌ متحد و متفق‌ مي‌گردند زيرا ديانت‌ به‌ هنگام‌ ظهورش‌ مخالف‌ جميع‌ انتظارات‌ ملل‌ است.6 ما نيز خود سياستي‌ داريم... به‌ اسبابي‌ معنوي‌ به‌ تعديل‌ عالم‌ اخلاق‌ پردازيم‌ نه‌ آن‌ که‌ تمسک‌ به‌ وسايل‌ ماديه‌ سياسيه‌ جوييم، به‌ قوايي‌ ملکوتي‌ تدريجاً‌ قلوب‌ را تقليب‌ و مسخر نماييم» .7‌

 ‌‌در همين‌ زمينه‌ رهبران‌ بهائي‌ به‌ اتباع‌ خود توصيه‌ مي‌نمايند: «امور اداريه‌ را به‌ دل‌ و جان‌ قبول‌ نمايند بلکه‌ سعي‌ موفور در تحصيل‌ آن‌ مبذول‌ دارند... ادامه‌ حاظرات‌ امريه‌ ادبيه‌ بي‌نهايت‌ اين‌ ايام‌ لازم‌ و مفيد و حشر و آميزش‌ با رجال‌ دولت‌ و ملت‌ از لوازم‌ ضروريه‌ محسوب‌ ولي‌ زنهار اين‌ مخالطه‌ و معاشرت‌ سبب‌ گردد که‌ متدرجاً‌ اجله‌ احباب‌ و اصحاب، مجذوب‌ و مفتون‌ محيط‌ پرشور و آشوب‌ احزاب‌ و سياسيون‌ گردند و از حزب... منفصل‌ و منسلخ‌ شوند» .8‌

 ‌‌حزب‌ بهائي‌ ظاهراً‌ اعضاي‌ خود را از مداخله‌ در امور آشکار سياسي‌ بازمي‌دارد و در عين‌ حال‌ آنها را به‌ نفوذ در امور اداري، تجاري، صنعتي، زراعي‌ و معارف‌ و علوم‌ تشويق‌ مي‌کند.9 ظهور افرادي‌ نظير هژبر يزداني، حبيب‌ ثابت، عبدالکريم‌ ايادي، عين‌الملک‌ هويدا، دکتر ذبيح‌ الله‌ قربان، ظاهراً‌ در همين‌ راستا قابل‌ تعريف‌ است، هر چند برخي‌ از آنان‌ در عالي‌ترين‌ مقامات‌ سياسي‌ دولتي‌ نيز حضور داشتند. دستيابي‌ به‌ چنين‌ موقعيتي‌ فقط‌ در سايه‌ سياست‌ انقياد از حکومت‌ و البته‌ حمايت‌ بيگانگان‌ حاصل‌ مي‌شد. اين‌ که‌ عباس‌ افندي‌ تأکيد مي‌کند: «اي‌ احباي‌ الهي، بايد سرير سلطنت‌ هر تاجداري‌ را خاضع‌ گرديد و سُدّه‌ ملوکانه‌ هر شهريار کامل‌ را خاشع‌ شويد» و يا «بر احباي‌ الهي‌ اطاعت‌ اوامر و احکام‌ اعليحضرت‌ پادشاهي‌ است‌ آنچه‌ امر فرمايد اطاعت‌ کنند و همچنين‌ کمال‌ تمکين‌ و انقياد را به‌ جميع‌ اولياي‌ امور داشته‌ باشند» 10، تاکتيکي‌ است‌ جهت‌ خروج‌ از بحران‌ و بن‌بست‌ سياسي‌ و گشودن‌ فضاهاي‌ حياتي‌ جهت‌ تنفس‌ حزب‌ سياسي‌ بهائي‌ و پيشبرد اهداف‌ حزب‌ در قالبي‌ جديد. ‌

بهائيت‌ از ديدگاه‌ امام‌ خميني‌ ‌

اسلام‌ و مذهب‌ مقدس‌ جعفري‌ سدّ‌ي‌ است‌ در مقابل‌ اجانب‌ و عمال‌ دست‌ نشانده‌ آنها، چه‌ راستي‌ و چه‌ چپي، و روحانيت‌ که‌ حافظ‌ آن‌ است‌ سدّ‌ي‌ است‌ که‌ با وجود آن، اجانب‌ نمي‌توانند به‌ نحوي‌ که‌ دلخواه‌ آنها است، باکشورهاي‌ اسلامي‌ و خصوص‌ با کشور ايران‌ رفتار کنند، لهذا قرنها است‌ که‌ با نيرنگهاي‌ مختلف‌ براي‌ شکستن‌ اين‌ سد نقشه‌ مي‌کشند: گاهي‌ از راه‌ مسلط‌ کردن‌ اعمّال‌ خبيث‌ خود بر کشورهاي‌ اسلامي، و گاهي‌ از راه‌ ايجاد مذاهب‌ باطله‌ و ترويج‌ بابيت‌ و بهائيت‌ و وهابيت، و گاهي‌ از طريق‌ احزاب‌ انحرافي‌ امروز که‌ مکتب‌ بي‌اساس‌ مارکس‌ با شکست‌ مواجه‌ است‌ و بي‌پايگي‌ آن‌ برملا شده‌ است. عمال‌ اجانت‌ که‌ خود بر ضدّ‌ مکتب‌ آن‌ هستند، در ايران‌ از آن‌ ترويج‌ مي‌کنند براي‌ شکست‌ وحدت‌ اسلامي‌ و کوبيدن‌ قرآن‌ کريم‌ و روحانيت‌ در ايران‌ که‌ مهد تربيت‌ اهل‌بيت‌ عصمت‌ و طهارت‌ است‌ و با زنده‌ بودن‌ اين‌ مکتب‌ بزرگ، هرگز اجانب‌ غارتگر به‌ آرزوي‌ غيرانساني‌ خود نمي‌رسند، ناگزير هستند مذهب‌ مقدس‌ تشيع‌ و روحانيت‌ را به‌ هر وسيله‌ تضعيف‌ کنند و بکوبند.‌ ( صحيفهِ‌ نور، ج‌ 1، مرکز مدارک‌ فرهنگي‌ انقلاب‌ اسلامي، تهران‌ 1361، ص‌ 229.‌)

البته‌ بايد در نظر داشت‌ که‌ اعلام‌ اينگونه‌ انقياد در برابر هر پادشاهي، علاوه‌ بر منافع يادشده‌ براي‌ حزب‌ بهائيت، مي‌تواند منجر به‌ حاشيه‌ رانده‌ شدن‌ طرف‌ اصلي‌ ماجرا يعني‌ جامعه‌ اسلامي‌ و علماي‌ دين‌ شود که‌ بر اساس‌ آموزه‌هاي‌ الهي‌ و آسماني‌ دين‌ اسلام‌ در مقابل‌ ظالمين‌ و ارباب‌ قدرت‌ که‌ به‌ مردم‌ ستم‌ روا مي‌دارند مي‌ايستند. توصيه‌ عمومي‌ رهبران‌ و تشکيلات‌ بهائي‌ به‌ پيروان‌ خود اين‌ است‌ که‌ در امور اداري‌ مربوط‌ به‌ محفل‌ بهائيان‌ نظير برقراري‌ جلسات، انجام‌ تبليغات، تشکيل‌ مدارس‌ و چاپ‌ کتب‌ و... بايد تابع‌ حکومت‌ باشند، اما در عين‌ اطاعت‌ «همت‌ بليغ‌ و سعي‌ مستمر به‌ رسائل‌ مشروعه‌ مبذول‌ دارند تا اولياي‌ حکومت‌ محلي‌ و مرکزي‌ اقليم‌ خويش‌ را به‌ صرافت‌ طبع‌ و طيب‌ خاطر تخفيف‌ و تعديل‌ و تبديل‌ احکام‌ مقرره‌ خويش‌ دهند... اما در امور وجدانيه‌ از قبيل‌ تبري‌ و انکار و کتمان‌ عقيده‌ که‌ تعلق‌ به‌ اصل‌ امر و عقايد اساسيه‌ اهل‌ بهاء دارد بهائيان‌ در کل‌ اقطار شهادت‌ را بـر اطـاعـت‌ مـقـدم‌ شمرند.11 محافل‌ بهائيان‌ همچنين‌ توصيه‌ مي‌کند که‌ بهائيان‌ هر شهر و محل‌ در صورت‌ برخورد با مشکلات‌ به‌ اولياي‌ امور مراجعه‌ کنند و در آن‌ شهر کميته‌اي‌ يا هيئتي‌ را جهت‌ ارتباط‌ با اولياي‌ امور تشکيل‌ دهند.12‌

 ‌‌بهائيان‌ سياست‌ خود را در خصوص‌ ارتباط‌ با سياستمداران‌ و اصحاب‌ قدرت‌ تحت‌ عنوان‌ «اطاعت‌ فعال» مطرح‌ مي‌کردند. در آستانه‌ تشکيل‌ حزب‌ رستاخيز، سياست‌ آنها اعلام‌ وفاداري‌ کتبي‌ به‌ «اعليحضرت‌ همايوني» احترام‌ به‌ قانون‌ اساسي‌ و تمکين‌ و تحسين‌ از اصول‌ نهضت‌ ترقي‌ و تعالي‌ ايران‌ که‌ به‌ نام‌ انقلاب‌ ششم‌ بهمن‌ معروف‌ است» بود. آنها خود را مطيع‌ فعال‌ معرفي‌ مي‌کردند نه‌ بي‌طرف‌ بي‌اعتنا.13‌

 ‌‌تا اينجا ديديم‌ که‌ شعار عدم‌ مداخله‌ در سياست‌ پوششي‌ براي‌ انجام‌ امور سياسي‌ از سوي‌ حزب‌ بهائيت‌ است نه‌ رکني‌ از ارکان‌ اساسي‌ آن، و در عمل‌ نيز موارد نقض‌ فراواني‌ براي‌ رد اين‌ ادعاي‌ آنان‌ وجود دارد. مداخله‌ اين‌ حزب‌ در امور سياسي‌ نظير کودتاي‌ سوم‌ اسفند 1299 و شرکت‌ اعضاي‌ مهم‌ آن‌ در سطوح‌ عاليه‌ حکومت‌ پهلوي‌ حکايت‌ از بطلان‌ اين‌ ادعا دارد. اما اين‌ حکم‌ ظاهراً‌ ابعاد و معاني‌ ديگري‌ هم‌ دارد. گاهي‌ اوقات‌ مراد آنان‌ از اين‌ موضوع، عدم‌ دخالت‌ در براندازي‌ حکومتهاست. اين‌ شعار در زماني‌ مطرح‌ مي‌شود که‌ توان‌ انجام‌ براندازي‌ وجود ندارد. اما در صورت‌ پيدا شدن‌ زمينه‌ و امکان‌ وقوع، از همکاري‌ و همراهي‌ با جريانهاي‌ برانداز نيز کوتاهي‌ نمي‌کنند. نظير آنچه‌ در عثماني‌ و ايران‌ رخ‌ داد و منجر به‌ انقراض‌ خلافت‌ عثماني‌ و سلطنت‌ قاجاريه‌ شد که‌ در هر دو مورد چهره‌هاي‌ بهائي‌ حضور دارند. گاهي‌ اوقات‌ منظور وارد نشدن‌ در دعواهاي‌ سياسي‌ است‌ که‌ البته‌ توجيهشان‌ اين‌ است‌ که‌ بهائيت‌ مسلکي‌ جهاني‌ و کلي‌ است‌ و اگر وارد در تنازعات‌ سياسي‌ ـ حزبي‌ شود، شموليت‌ خود را از دست‌ مي‌دهد. و گاهي‌ نيز منظورشان‌ جلوگيري‌ از جذب‌ افراد بهائي‌ در گروهها و احزابي‌ است‌ که‌ منجر به‌ جدايي‌ آنها از حزب‌ بهائي‌ خواهد شد. در اينجا بهائيت‌ در قالب‌ يک‌ حزب‌ قد علم‌ مي‌کند و اعضاي‌ خود را از عضويت‌ در احزاب‌ ديگر منع‌ مي‌کند. بهائيان‌ مي‌ترسند که‌ «اگر فردي‌ بهائي‌ عضو حزبي‌ سياسي‌ شود مرام‌ و مقصد کدام‌يک‌ را ترويج‌ و تبليغ‌ خواهد کرد» ، و در صورت‌ تعارض‌ و تناقض‌ بين‌ حکم‌ [بهائيت] با اصلي‌ از اصول‌ حزب‌ سياسي، چه‌ روشي‌ اتخاذ خواهد نمود؟14 البته‌ اين‌ براي‌ بهائيت‌ که‌ خود يک‌ حزب‌ سياسي‌ است‌ بسيار خطرناک‌ است. بنابراين‌ به‌ اتباع‌ خود مي‌گويند: ‌

 «اگر بهائيت‌ را انتخاب‌ کرده‌ يا مي‌کنم‌ بايد به‌ حکم‌ عقل‌ دست‌ از عقايد ديگر بشويم‌ و اگر به‌ عقايد ديگر تمايلي‌ دارم‌ بايد چشم‌ از بهائيت‌ بپوشم. بهاء گفته‌ است‌ اي‌ پسر ارض‌ اگر مرا خواهي‌ جز مرا مخواه... زيرا اراده‌ من‌ و غير من‌ چون‌ آب‌ و آتش‌ در يک‌ دل‌ و قلب‌ نگنجد» .15‌

‌‌به‌ همين‌ دليل‌ وقتي‌ فردي‌ بهائي‌ به‌ کشور ديگري‌ سفر مي‌کند، به‌ ويژه‌ جوانان‌ و دانشجويان، موظفند خود را به‌ تشکيلات‌ بهائي‌ در آن‌ کشور معرفي‌ کنند تا در «ظل‌ صيانت‌ محافل‌ مقدسه‌ روحانيه» در آيند و از جذب‌ شدن‌ در احزاب‌ ديگر خودداري‌ نمايند. بنابراين، شعار عدم‌ مداخله‌ در سياست‌ دستوري‌ حزبي‌ براي‌ حفظ‌ و صيانت‌ حزب‌ بهائيت‌ از برخورد حکومتها و جلوگيري‌ از جذب‌ شدن‌ بهائيان‌ در ساير جريانات‌ است، وگرنه‌ ذات‌ دعاوي‌ و اقدامات‌ بهائيان‌ و پيوستگي‌ سران‌ آن‌ با قدرتهاي‌ جهاني، جز عملي‌ سياسي‌ نبوده‌ و آنان‌ عدم‌ پايبندي‌ خود به‌ اين‌ شعار را مکرر نشان‌ داده‌اند.‌

 ‌‌پيدايش‌ انشعابهاي‌ درون‌ فرقه‌اي‌ و نبرد براي‌ کسب‌ رهبري‌ فرقه، نوعي‌ ديگر از فعاليت‌ سياسي‌ است. پس‌ از اعدام‌ علي‌محمد باب، پيروانش‌ براي‌ کسب‌ جانشيني‌ او با يکديگر به‌ ستيزه‌ برخاستند، اين‌ ستيزه‌ باعث‌ شد بابيان‌ به‌ دو شاخه‌ ازلي‌ به‌ رهـبـري‌ يحيي‌ صبح‌ ازل، و بهائي‌ به‌ رهبري‌ حسينعلي‌ بهاء، که‌ هر دو برادر بودند، تقسيم‌ شوند. موج‌ ترور و خونريزي‌ ميان‌ طرفداران‌ اين‌ دو گروه، رفتار سلاطين‌ و خوانين‌ و ديگر قدرت‌طلبان‌ را تداعي‌ مي‌کند. حسينعلي‌ که‌ لقب‌ بهاءالله‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ بود، در 1309ق‌ درگذشت. او از فرزندان‌ خود با عنوان‌ اغصان‌ تعبير کرده‌ و عباس‌ را به‌ عنوان‌ غُصن‌ اعظم‌ و محمدعلي‌ را به‌ عنوان‌ غصن‌ اکبر معرفي‌ کرد. بنا بر وصيت‌ او مي‌بايست‌ ابتدا عباس‌ جانشينش‌ مي‌شد و پس‌ از او، محمدعلي‌ به‌ اين‌ مقام‌ مي‌رسيد (قد اصطفينا الاکبر بعد الاعظم). اما دو برادر به‌ اين‌ امر الهي! پايبند نمانده‌ جنگ‌ بين‌ آنان‌ بر سر جانشيني‌ پدر شدت‌ گرفت. هنگامه‌ برپا شد و کار به‌ فحش‌ و ناسزا و نسبتهاي‌ غيراخلاقي‌ به‌ يکديگر کشيد. بدين‌گونه‌ بهائيان‌ نيز به‌ دو شاخه‌ ثابت‌ (پيروان‌ عباس‌ افندي) و موحد (پيروان‌ ميرزا محمدعلي) تقسيم‌ شدند و هر کدام‌ ديگري‌ را ناقض‌ و مشرک‌ خوانده‌ در ثبات‌ موقعيت‌ خويش‌ کوشيد.16 در قاموس‌ سياست، اينها همه‌ ماهيت‌ سياسي‌ داشته‌ و نوعي‌ سياست‌ورزي‌ تلقي‌ مي‌شوند.‌

 ‌‌افزون‌ بر اين، حضور بهائيان‌ در تحولات‌ سياسي‌ ايران‌ معاصر از مصاديق‌ بارز فعاليت‌ سياسي‌ است. نـقـش‌ ويـرانـگـر آنـان‌ در واگـرايـيها و بحرانهاي‌ مشروطيت، حضور آنان‌ در فعاليت‌هاي‌ تروريستي‌ کميته‌ مجازات، نقش‌ آنان‌ در متلاشي‌ ساختن‌ نـهـضـت‌ جـنـگـل، حـضـور آنـان‌ در بـالاتـريـن‌ و حساس‌ترين‌ موقعيتها و مناصب‌ سياسي‌ حکومت‌ پهلوي‌ اول‌ و دوم‌ و بنابراين، نقش‌ آنان‌ در تعميق‌ وابستگي‌ کشور به‌ بيگانگان‌ و تحکيم‌ سلطه‌ استعمار و امپرياليسم‌ بر مملکت، در اين‌ مقال‌ نمي‌گنجد. (ايام: موضوعات‌ فوق‌ در مقالات‌ گوناگون‌ ويژه‌نامه‌ حاضر بررسي‌ شده‌اند). اما صرف‌نظر از جهت‌گيري‌ و ماهيت‌ اين‌ فعاليت‌ها و اين‌ که‌ آيا در راستاي‌ منافع‌ ملي‌ بودند يا منافع‌ بيگانگان، تنها به‌ طرح‌ اين‌ پرسش‌ بسنده‌ مي‌شود که‌ پارادوکس‌ ميان‌ آن‌ فتاوي‌ محکم‌ مبني‌ بر عدم‌ مداخله‌ در سياست‌ و اين‌ حضور غيرقابل‌ انکار در امور سياسي‌ را چگونه‌ مي‌توان‌ توجيه‌ کرد؟! آيا بايد واقعيات‌ عيني‌ تاريخ‌ را انکار کرد يا اصالت‌ و صداقت‌ فتاوا و مفتيان‌ ياد شده‌ را؟ ‌

 ‌‌بدين‌ترتيب، راز حمايت‌ بي‌دريغ‌ قدرتهاي‌ استعماري‌ از بهائيان‌ روشن‌ مي‌گردد. روشن‌ است‌ که‌ در دنياي‌ سياست‌ و جهان‌ مبتني‌ بر اصالت‌ سود، قدرتهاي‌ خارجي‌ از هيچ‌ فرد، گروه‌ يا جرياني‌ حمايت‌ نمي‌کنند مگر آن‌ که‌ آن‌ را در پيوند با خود و در راستاي‌ منافع‌ خويش‌ بدانند. به‌ راستي‌ صرف‌نظر از نقض‌ حقوق‌ بشر در سطح‌ کلان‌ و گسترده‌ به‌ وسيله‌ قدرتهاي‌ مسلط‌ جهان، در ديگر نقاط‌ جهان‌ و از جمله‌ در ايران‌ عصر پهلوي‌ که‌ جوانان‌ تحصيل‌کرده‌ و علما و انديشمندان‌ به‌ جرم‌ مبارزه‌ براي‌ حفظ‌ هويت‌ ملي‌ و کسب‌ استقلال، به‌ مسلخ‌ فرستاده‌ مي‌شدند. و از قضا بهائيان‌ نيز در اجراي‌ آن‌ فجايع‌ نقش‌ داشتند، چگونه‌ است‌ که ملت ايران‌ چندان‌ حمايتي‌ از سوي‌ قدرتهاي‌ جهاني‌ مدعي‌ حقوق‌ بشر نمي‌ديدند؟ و اکنون‌ چگونه‌ است‌ که‌ همان‌ قدرتها از هيچ‌ کوششي‌ نه‌ براي‌ رهايي‌ بهائيان‌ از زندان، که‌ براي‌ رشد و ارتقاي‌ آنها دريغ‌ نمي‌ورزند؟ پاسخ‌ با توجه‌ به‌ ماهيت‌ نظام‌ سلطه، و پيشينه‌ اين‌ فرقه، ناگفته‌ پيدا است. ‌

 ‌-----------------------------------

 پانوشت‌ها:

 1. سيد محمدباقر نجفي. بهائيان. تهران، طهوري، 1357. صص‌ 755 بـه‌ بـعـد. ‌2. همان، ص‌ 758.‌3. عباس‌ افندي‌ (عبدالبهاء)، رساله‌ سياسيه، صص‌ 21-25.‌4. مجله‌ اخبار امري، ايران، شماره‌ 7-8 (مهر و آبان)، 1344.‌5. دکتر اسلمنت، بهاءالله‌ و عصر جديد، چاپ‌ حيفا، 1932، ص‌ 302، ‌6. آهنگ‌ بديع، سال‌ دوم، ص‌ 4.‌7. همان‌ منبع.‌8. شوقي‌ افندي، اخبار امري‌ ايران، شماره‌ 9، دي‌ ماه‌ 1324.‌9. اخبار امري، سال‌ 39، مهر و آبان، شماره‌ 7-8، صص‌ 502 و 503.‌10. عباس‌ افندي، رساله‌ سياسيه، ص‌ 35؛ دکتر اسلمنت، بهاءالله‌ و عصر جديد، ص‌ 302.‌11. بخشنامه‌ محفل‌ بهائيان، مجله‌ اخبار امري، سال‌ 57، ش‌ 19، 11 تا 29 اسفند 1357، صص‌ 9 و 10.‌12. ابلاغات‌ محفل‌ روحاني‌ ملي‌ بهائيان‌ ايران، اخبار امري، سال‌ 1353، ش‌ 8، ص‌ 218.‌13. اخبار امري، سال‌ 1353، ش‌ 19، صص‌ 536-537 .‌14. دکتر محمود مجذوب. «چرا از مداخله‌ در سياست‌ ممنوعيم» ، آهنگ‌ بديع، سال‌ 20 ( 1344)، ش‌ 8، صص305-307 و 323.‌15. مظفر يوسفيان، «چرا در سياست‌ دخالت‌ نمي‌کنيم» ، آهنگ‌ بديع، سال‌ نهم، ش‌ 2، صص‌ 3-7، 23-27.‌16. عبدالکريم‌ موسوي. نقطه‌ اولي! جمال‌ ابهي! مرکز ميثاق! تهران، جهان، 1348. صص‌ 137-146 و 152-155.‌17. اسماعيل‌ رائين. انشعاب‌ در بهائيت، پس‌ از مرگ‌ شوقي‌ رباني. تهران، مؤ‌سسه‌ تحقيقي‌ رائين، 1357. صص‌ 100-115.‌18. رد اتهام‌ وابستگي‌ سياسي‌ بهائيان‌ به‌ اسرائيل‌ و صهيونيسم. شهر النور، 137، خرداد 1359، ص‌ 4.‌19. بهرام‌ افراسيابي. تاريخ‌ جامع‌ بهائيت‌ (نوماسوني). تهران، سخن، 1368. ص‌ 408.‌20. رائين، پيشين، ص‌ 124.

 

 info@ayam29.com  تماس با ما 

کليه حقوق اين سايت متعلق به ایام 29 مي باشد

استفاده از منابع اين سايت با ذکر ماخذ مجاز است