|
ارتباط
با علما ممنوع!
بهائيان
فقط در صورتي با مسلمانان رفت و آمد دارند که مطمئن باشند هيچ خطري
آنها را تهديد نميکند و ضمناً ميتوانند بهائيت را تبليغ کنند و باعث
تبليغ افکار بهائيگري شوند. آنها فقط با افراد کاملاً بيسواد و عامي
صحبت ميکردند و من هيچوقت نديدم که يک بهائي با يک عالم مسلمان
بنشيند و از بهائيت حرفي بزند؛ ميدانستند که محکوم ميشوند. لذا
اصلاً با عالمان و تحصيلکردگان و خـصـوصـاً روحـانـيـون
هـيـچگـونـه بـحـثـي پـيش نميکشيدند.
شستشوي
مغزي کودکان
[زماني
که] معلم مهد کودک بهائيان شدم... برنامههايي که به من ميدادند تا
به بچهها بياموزم کاملاً در راستاي شستشوي مغزي آنها بود و من...
ميديدم که چگونه از 3 سالگي، کودکان را نسبت به اسلام و مسلمانان
بدبين ميکردند و... مغز کوچک آنها را با خرافات و اوهامي که
ارمغان... بهاء و عبدالبهاء بود پر ميکردند و چگونه با آوردن مثالها و
بيان داسـتـانـهـايـي، آنـان را از خارج شدن از بهائيت ميترساندند و
با [وجود] اين ترس و وحشتي که در دل کودکان از انتخاب راهي به جز
راه بهاء ميانداختند و با وحشتي که آنان از طرد شدن و اخراج شدن از
خانه و خانواده داشتند، شعار بياساس «تحرّي حقيقت» را سر ميدادند و
به ظاهر وانمود ميکردند که بهائيان در پانزده سالگي پس از تحري
حقيقت ميتوانند راه خود را انتخاب نمايند...، در حالي که هيچ کدام
از بهائيان حق نداشتند... کتابهاي ساير جوامع را مطالعه کنند، حق
نداشتند کتابهاي رديه را که بيشتر، بهائيان مسلمان شده آنها را
نوشته بودند مورد مطالعه قرار دهند...
بگذار
مردم با موشک باران صدام بميرند!
در زمان
جنگ [ايران و عراق] وقتي مردم کشته ميشدند، بهائيان با بيرحمي
تمام ميگفتند از اين مسلمانان هرچه کشته شود کم است. خصوصاً وقتي
راديوهاي خارجي، آمار شهادت رزمندگان را در جبههها به اطلاع مردم
ميرساندند... با ناسزاگويي به رزمندگان ابراز مسرت و خشنودي
ميکردند. بهائيان در زمان جنگ با کنارهجويي از شرکت در جبههها
اعلام کردند که مخالف جنگ هستند و به بهانه عدم دخالت در سياست از
به دست گرفتن سلاح امتناع کردند و کوچکترين فعاليتي براي دفاع از
کشور از خود نشان ندادند... آنها که دائماً در کلاسها و مجالس از عشق
به عالم بشريت دم ميزدند، آنان که از الفت و محبت طوري
سخنسرايي ميکردند که گويي برتر و مهربانتر از همه اقشار عالمند، در
عمل نهتنها بويي از انسانيت و محبت نبرده بلکه درندهخوييشان گُل
ميکند و از خبر شهادت جوانان عزيز اين مرز و بوم اظهار خوشحالي و
مسرت ميکنند.
شادي در
رحلت امام
[در
جـريـان] رحـلـت امـام(ره) ازدحام جمعيت دلسوخته و آن نمايش حقيقي
مراسم عزاداري در باور نميگنجيد. آن همه ايمان...، عشق... و...
التهاب، انسان را وادار به حسرت و غبطه ميکرد. سنگ در آن روز
ميگريست و من شاهد اشک بچههاي برادرم بودم که قلبشان رئوفتر و
پاکتر بود. قلب خودم از جا کنده ميشد...، اما بهائيان وقتي به هم
ميرسيدند اين خبر ناگوار و اين مصيبت گران مردم دلسوخته را به هـم
تـبـريـک مـيگفتند و اگر جشن و پايکوبي نميکردند از ترس مردم بود.
يک
بسيجي، مرا آگاه کرد
با
اشاره به گفتگويش با يک بسيجي خدمتگزار به نام مهدي صالحي (که
چندي پس از جنگ تحميلي، هنگام خنثيسازي مين در شلمچه به شهادت
رسيد) مينويسد:
مهدي
ذهنيت مرا نسبت به اسلام تغيير داد و طوري به تبليغ اسلام پرداخت
که واقعاً منقلب شدم و شک و ترديدم نسبت به حقانيت بهائيت بيشتر
شد. آن روز... من به مطالبي پي بردم که قبلاً از آنها بياطلاع
بودم و در اثر تبليغات سوء تشکيلات، عکس قضيه در مغزم فرو رفته بود.
عمده مطالب اين که تشکيلات اسلام را براي ما ديني کوچک و
عقبافتاده که پر از خرافات و اوهام است معرفي کرده بود و من
فهميدم که بهائيان اعتقادات خرافي بعضي از مردم بيسواد و بياطلاع
را به عنوان اسلام به ما معرفي کردهاند، در حالي که خود اسلام
ديني بسيار جامع و کـامـل و بـينـقـص اسـت کـه بسيار انسانساز و
تعاليبخش است.
|