هیاهوی بسیار برای هیچ!

(سخنی با آقای تورج امینی، تاریخ نویس  بهائی)                  

 

به نام خداوند  جان و خرد

جناب آقای تورج امینی، مطلب شما در خصوص مقاله این جانب: «مناسبات مانکجی هاتریا با بهائیان» (مندرج در ویژه نامه ایام شماره  29 جام جم)  را مطالعه کردم و خصوصاً از تیتر جالب آن محظوظ شدم. در خلال مقاله تان، وصفی بلیغ از ادب و انصاف و اهتمام خویش به «حفظ اخلاق نویسندگی»  بیان داشته و نوشته اید «از اولین جملاتی که در کودکی» به شما آموخته اند رعایت «انصاف» بوده است و افسوس خورده اید که ای کاش بنده نیز «از انصاف به خرج دادن» شما در کتابتان (اسنادی از زرتشتیان معاصر ایران) «بهره ای» می گرفتم (که به زعم شما، نگرفته ام). حتی ارفاق کرده و گفته اید: «هنوز دیر نشده است. یک بار دیگر به کتاب من رجوع کنید تا زمزمه انصاف را بشنوید».

 

در عمل، اما، ظاهراًً به راهی دیگر رفته اید و از مقاله تان بر ضدّ من، همچون دیگر مقالاتتان، چندان بوی ادب و انصاف به مشام نمی رسد: از بحث مستند من در نقد کارنامه مانکجی هاتریا، با عنوان «پیچیدن به پر و پای» او یاد کرده و مرا به داشتن «ذهن توهم افزا» متهم ساخته اید. ادعا کرده اید که «مهمترین منبع» این جانب (حقانی) در نوشتن مقاله راجع به مانکجی، کتاب خود شما (اسنادی از زرتشتیان معاصر ایران) بوده و من با وجود استفاده از این کتاب، و درواقع «دزدیدن» مطالبش، از ذکر نام آن در مراجع انتهای مقاله عمداً دریغ کرده ام. حتی «نیّت خوانی» کرده و گفته اید اگر در مقاله خود، به سراغ مآخذ دیگری نیز (افزون بر آنچه در کتاب تان آمده) رفته ام این هم «برای خالی نبودن عریضه» بوده است نه اقتضای طبیعی تحقیق و پژوهش! ضمناً ادعا کرده اید که آن قدر تنبل بوده ام که سعی نکرده ام جملات شما درباره مانکجی را تغییر دهم تا خواننده کاملاً ردّ این «دزدی»! را گم کند، که به این ترتیب، باید غیر از بی بهرگی کامل از انصاف و اخلاق، تنبل هم باشم (آن هم چه تنبلی!). و خلاصه، مرا به «توسل به تمام دروغها و دزدیهای تاریخی، برای منکوب کردن مخالف» متهم ساخته و گفته اید که می خواهید با نقدتان بر مقاله من، این امر را برای دیگران «برملا» کنید و نشان دهید که چگونه «به صورت غیر اخلاقی و غیر منصفانه، تاریخ» نگاشته ام. حتی نتوانسته اید از اشتباه چاپی نام فامیلی خود (امینی) به «امین» در نشریه ایام نیز بگذرید و با آوردن عبارت «کذا فی الاصل!» همراه علامت «تعجب» و درواقع «تمسخر» در برابر آن، بر لیست خرده گیری ها و مچ گیری های خود از بنده افزوده اید. در این فضای کاملاًعاطفی و اخلاقی! انصافاً تیتری را هم که برای نقد خود برگزیده اید، حقاً مناسبترین تیتر و نشانگر اهتمام جناب عالی به «حفظ اخلاق نویسندگی» است: «آقای موسی فقیه حقانی و دزدیدن تاریخ»!  فقط نمی دانم چرا اولین بار که چشمم به این تیتر مؤدبانه! افتاد، یاد حرف مرحوم! لوئی چهاردهم (پادشاه مستبد فرانسه) افتادم که می فرمود:  فرانسه یعنی من؛ و با خود گفتم:  اشکالی ندارد، تورج خان هم، لابد به سیره لوئی جان، «تاریخ» را با خود یکی گرفته است!

 

تأثیر جادویی آن زمزمه رؤیایی (زمزمه انصاف در کودکی تان را عرض می کنم!) البته به تخریب شخص من و مقاله ام در ایام 29 محدود نشده و ظاهراً حیف دانسته اید که در این فرصت طلایی!  کلّ نشریه ایام و دهها مقاله و نویسنده اش را از گوشمالی علمی! محروم گذارید: درست در همان روز انتشار ویژه نامه ایام 29 (یعنی نشریه ای 64 صفحه ای که به اعتراف خود شما « مشتمل بر حدودا 85 مقاله ریز و درشت» بوده،  «تمهیدات تهیه» آن «از مدتها پیش ریخته شده» و « ده ها به اصطلاح محقق و مورخ» در فرایند تدوینش دست داشته اند، و اساساً «جواب دادن به تمام این مقالات از عهده یک نفر خارج است») تکرار می کنم: درست در همان روز انتشار چنین نشریه ای، عجولانه  دست به قلم برده اید و در برخوردی «فلّه ای»، مقالات آن را «بی سر و ته»  خوانده اید و با وارد ساختن چند ایراد،  آن هم فقط  به یکی از مقالات  آن نشریه، که مقاله این جانب باشد، «خیلی از مطالب» آن هشتاد و چند مقاله دیگر ویژه نامه را هم به «قیاس» این  یک مقاله، مردود شمرده و«دوراز انصاف و بی بهره از روش های تاریخ نگاری» خوانده اید! لابد با خود گفته اید: فرصتها را باید غنیمت شمرد، و وقتی که می شود با سپر عقب یا جلوی یک «ژیان» (با «شیر ژیان» اشتباه نشود، همان «ماشین ژیان» خودمان را عرض می کنم!) به آسانی، یک کامیون 24 چرخ  سنگین بار را در وسط اتوبان شش بانده، چپ کرد و یک راست، به ته درّه فرستاد، چرا نکنم؟! (جداً که باید به این همه «شجاعت» و «اعتماد به نفس» دست مریزاد گفت!)

  

اتهاماتی که به من وارد ساخته اید ــ چنانکه توضیح خواهم داد ــ ریشه در برداشت «شتابزده» و توجیه «خصمانه» جناب عالی از بخشی از مقاله ام دارد و جالب این است که اشتباه (موهوم) مرا، مستمسک حمله به دهها مقاله دیگر ایام و نویسندگان محترم آنها ساخته اید، در حالی که با فرض صحت ایرادتان به من، معلوم نیست آنان چه تقصیری داشته اند؟! یادآور «دیوان بلخ» و گفته شاعر:  «گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زدند گردن مسگری»!

 

* توهین به ملت ایران و نخبگان و جنبشهای تاریخساز آن    

آقای تورج امینی،

  

قبلا هم با قلم متأسفانه «هتاک» و ادبیات «غیر علمی» شما در برخورد با اهل تاریخ و نیز موضوعات تاریخی کشورم آشنا بودم و می دانستم  که مثلاً در مقاله تان با عنوان «بابیان و بهائیان» (مندرج در سایتهای بهائی) از شخصیتی چون «ستارخان»، سردار ملی ایران در جنبش مشروطیت، که جان فشانی های دلیرانه و تاریخسازش در راه آزادی و مشروطیت، در همان زمان وی آوازه ای جهانی یافت، چگونه و با چه تعبیر زننده ای یاد کرده اید و با انتساب سخنی علیه بهائیان به او (که معلوم هم نکرده اید چه مأخذ معتبری دارد؟) نوشته اید: «این، میزان شعور و فهم سردار ملی ایرانیان از برقراری حکومت پارلمانی بود و الحق که مبارزانی چنان را سرداری چنین شایسته بود!». (علامت تعجب و در اینجا: تمسخر، از خود شما است). یا در مقاله دیگرتان با عنوان «سید عبدالله بهبهانی، قائد مشروطه!» (ایضاً با علامت تمسخر در تیتر) ضمن بدگویی و پرونده سازی علیه مرحوم بهبهانی (یعنی کسی که به اعتراف همگان، در جنبش مشروطیت جلودار بوده و در این راه رنج کتک و تبعید و نهایتا مرگ خونین را متحمل شده است) فرصت را برای حمله به آیت الله سید محمد طباطبایی نیز از دست نداده و در مورد این رهبر فداکار و رنج دیده جنبش مشروطیت ایران (که مورخان نوعاً به صداقت و پاکدستی وی اذعان دارند) نوشته اید: «گرچه انصافاً طباطبایی به اندازه بهبهانی سیاه کار نبود و دغل بازی نمی کرد...»، یعنی او نیز «سیاه کار» و «دغل باز» بود، اما نه «به اندازه بهبهانی»! 

  

بدتر از این، باید از مقاله تان «درباره میرزا رضا کرمانی، قاتل ناصرالدین شاه»، (مورخ 7/12/1385، مندرج در سایتهای بهائی) یاد کنم که در آن، سخن حقّ میرزا رضا کرمانی را که در بازجوییهای خود گفته است: تأسیسات علمی و صنعتی جدید (بانک، راه آهن و ...) زمانی «اسباب ترقی» ایران خواهد بود که به دست خود ما ایرانیان ساخته شود نه به دست بیگانگان استعمارگر، مستمسک حمله و توهین به کلیه اصلاح طلبان ایرانی قرار داده و با هتاکی نوشته اید: «این سخن بی مایه نیز در زمره همان لقلقه های دهان سید جمال [الدین اسدآبادی]  و اطرافیانش قرار داشت که میرزا رضا طوطی وار آموخته بود. این سخن منحصر به او نبود، بسیاری از روشنفکران و مصلحین آن روزگار، همین سخن بی معنی را گفته اند و نوشته اند... میرزا رضای تروریست، نمونه عملی روشنفکری ایرانی است: تفکری روستایی و خام در اصلاحات سیاسی / اجتماعی / فرهنگی»! در ادامه همان مقاله افزوده اید: «مکتب سید جمال [الدین اسدآبادی] سیاست بازی بود و بدون شک در حوزه و محدوده دنیای اسلام، این سیاست بازی می بایست به رنگ اسلامی، خود را نشان می داد... این که سید جمال الدین اسدآبادی در ایران این همه مهم شده، فیلمش را می سازند، مقالاتش را منتشر می کنند و رشته ای پوشالی به نام "جمال شناسی" هم درست کرده اند، از سر بی کسی و بی فکری در تاریخ روشنفکری ایرانی است که خود داستان مفصل دیگری دارد. وقتی قائد مشروطه ما عبدالله بهبهانی رشوه بگیر است و وقتی سردار ملی ما ستارخان شرابخواره و اسب دزد است، تئوریسین چنین داستانی نیز باید کسی باشد که شب های... . همه چیزمان باید به هم بیاید!»!

   

نمونه های این گونه برخورد کینه توزانه و بی ادبانه با ملت ایران، و نخبگان و جنبشهای تاریخساز آن، متأسفانه در مقالاتتان کم نیست، ولی ظرفیت محدود این مقال، مجال بازگویی همه آنها را نمی دهد. به عنوان نمونه دیگر، به مقاله تان تحت عنوان «فریدون آدمیت و بهائیان» (مورخ 4/9/1385، مندرج در سایتهای بهائی) اشاره می کنم که در آن، از کشور ایران به عنوان «روستا»یی یاد کرده اید که «اکثر مردمان و مورخانش نابینا بودند و هیچ کس از بازی فوتبال تاریخ چیزی نمی دانست» و لذا دکتر فریدون آدمیت توانست «از کوری و بی توجهی اهل تاریخ و مردمی که تعلقات تاریخی داشتند، سوء استفاده» کرده و آنان را فریب دهد! و حالا شما آمده اید که مثلاً «تاریخ نگاری ایرانی را از چاه ویلی که امثال آدمیت  فراهم ساخته و حقیقت را درون آن انداخته اند، بیرون» آورید! در مقاله دیگرتان: «جواب سؤالات جناب سهراب نیکو صفت» (مورخ 9/4/ 1386، مندرج در سایتهای بهائی) نیز از جنبشهای تاریخساز ملت ایران در دو قرن اخیر، با تعبیر موهن «اُفت و خیزهای رو به سراشیبی سقوط»! نام برده اید. چنانکه از جنبش عظیم ضدّ استعماری ــ  ضدّ استبدادی تحریم تنباکو (که حتی کابینه سالیسبوری، نخست وزیر مقتدر و استعمارگر لندن، را با بحران مواجه کرده وساقط ساخت) کراراً با عنوان «هیاهوی تنباکو»! یاد کرده و فعالان آن جنبش را نیز «بازیگران سیاسی» خوانده اید (برای نمونه ر.ک: مقاله: حاج شیخ هادی نجم آبادی، مورخ 8/7/85، مندرج در سایتهای بهائی). ادب و انصاف و تواضع را می بینید؟!

 

* نقد علمی، غیر از توهین و فحاشی به دیگران است!     

بابت نقل این عبارات که از سر «ضرورت» انجام گرفت، جدّاً از ملت شریف و آزاده ایران پوزش می خواهم. روشن است که این هتاکیها و اهانت ها، «نقد» و «نظرورزی علمی» نیست؛ «فحاشی و عقده گشایی» است که شما حقاً نمونه  «ممتاز» آنید! برق کینه، نفرت و خشونت به مردم ایران و نخبگان آن (از هر دسته و گروه) را به خوبی می توان از لابلای سطور و جملات این مقاله و دیگر مقالاتتان دید و آتش آن را حس کرد. جالب است که با چنین رفتار کاملاً غیر انسانی و دور از ادبی، دم از حقوق بشر و آزادی بیان و تحقیق علمی و بحث منطقی نیز می زنید!

  آقای امینی،

 

شما ادعای انصاف و اخلاق و ... زیاد دارید، اما این جملات، به خوبی همچون «آینه ای تمام نما»، منش و روش حقیقی شما را ، آن گونه که هست، نه آن گونه که ادعا می کنید، بر آفتاب می افکند. جالب این است که در برابر اعتراض یکی از دوستانِ (ظاهراً بهائی)تان به توهین ها و هتاکی هایتان به دکتر آدمیت و دیگر مخالفان فرقه، رسماً به وجود این نقیصه در خود اعتراف کرده و گفته اید که تازه (به قول معروف): سر گندهه زیر لحاف است! عبارتتان را می خوانم: «شاید من صبر فروخورده لیچار شنیدن از آدمیت... باشم  که حالا فقط یک کمی از لاک همیشگی درآمده و اندکی عاصی شده ام»! (مقاله: «داشت عباسقلی خان پسری»، مورخ 10/9/85، مندرج در سایتهای بهائی). خدا رحم کرد که شما تازه فقط «یک کمی» سر از لاک بیرون آورده و «اندکی عاصی» شده اید، و الا معلوم نبود چه اتفاقی در تاریخ می افتاد! در ادامه به سوء اخلاق خویش صریحاً اعتراف کرده و در توجیه آن به عذر بدتر از گناه متوسل شده اید و گفته اید که: آدمیت به مخالفان خویش تندی و هتاکی کرده است و من نیز آینه وار، رفتار او را منعکس می کنم! وانگهی، «آدمیت تنها نمونه ای است که من حرفم را بزنم... تازه هنوز کجایش را دیده اید»؟! با این تهدید، لابد باید پس از آن، شاهد کلکسیونی وسیع و متنوع از انواع اهانتها، هتاکیها، و به قول خودتان «لیچار»ها از سوی شما به مخالفان و منتقدان بهائیت می بودیم که هستیم و یکی شان نیز ظاهراً بنده باشم!

    

جالب این است که با این روش کاملاً غیر علمی بلکه غیر اخلاقی، در مقاله تان علیه من، با عنوان:«آقای موسی فقیه حقانی و دزدیدن تاریخ!»، مدعی «حفظ اخلاق نویسندگی» شده و به بنده  هشدار و اندرز داده اید که به اصطلاح متدولوژی خود را اصلاح کنم: «می دانی فرق شما با این "تاریخ نویس بهائی معاصر" در چیست؟ بگذار برایت بنویسم تا بدانی که سالها است دوره متدولوژی شما به سر آمده و متأسفم که دیر خبردار می شوید. شما برای نوشتن مطالب خودتان به ذهن توهم افزای خودتان رجوع می کنید. مخالف خود را به هیچ می انگارید و برای منکوب کردن مخالف به تمام دروغ ها و دزدی های تاریخی متوسل می شوید. با چنین متدولوژی که شما در پیش گرفته اید، پرواضح است که به حقیقتی نخواهی رسید. نخستین شرط رسیدن به حقیقت، داشتن صداقت است...»!

گیرم که من آنچه می نمایی هستم

خود گو که تو آنچه می نمایی هستی؟!

  

جالب است، آنچه درخودتان است به دیگران نسبت می دهید و نصیحت هم می کنید! یاد حرف صادق هدایت افتادم که می گفت: ما ایرانیان مثل خمیر دندان می مانیم، هر کدام مان را که فشاری بدهند، مثل خمیر دندان، نصیحت ازمان بیرون می زند!  به قول شاعر: ای آن که راستی به من آموزی / خود در ره کج از چه نهی پای را؟! 

  

آقای امینی،     

ملت ایران، بر خلاف تصور شما و همفکرانتان، به هیچ وجه «کور و نابینا» نیست که هر کس از راه رسید و سخنی گفت، بی دلیل آن را بپذیرد. و خوشبختانه هنوز در کشور بزرگ و سرافراز ایران (نه به گفته توهین آمیز شما: «روستا ی ایران»!) گویندگانی یافت می شوند که نقاد توانمند سخن باشند  و «قوّه ناطقه، مدد از ایشان بََرد».

  

می ترسم که با این گونه تندیها و خامیها، خیلی زود مهره سوخته ای شوید که دیگر به کار تشکیلات بهائیت نمی خورد و آنان ناگزیر شوند دست به دامن افراد دیگر بزنند و برای «سوگلی» حرم، «هَوو» بیاورند و کارتان حتی با خودیها،  به «گیس و گیس کشی» بکشد. و از شما چه پنهان، یکی از دوستان می گفت:  شاید آمدن برخی از نویسندگان همکیشتان به میدان «نقد» (و در واقع: «جنگ»)  شما به علت نقش اغراق آمیزی که از رقیب بهائیان (ازلی ها) در تاریخ ایران و مشروطیت تصویر کرده اید، مقدمه طوفان باشد. لذا توصیه می کنم جاده لغزنده است، کمی آهسته تر برانید!  و مواظب باشید موضوع آقای عباس امانت (و قبل ازاو، احسان یارشاطر) و داستان غمزه های تشکیلات، در مورد شما تکرار نشود!

  

* معجون غریب!     

تلاش جناب عالی برای منکوب کردن هرمنتقدی نسبت به تاریخ بهائیت از طریق به کارگیری الفاظ زشت و اتهامات سنگین (که آشنایان با قلم شما، از آن مسبوق اند)،  آن هم با ادعای «تحری حقیقت» و نیز «انصاف تاریخی»!، معجون غریبی است که از کمتر کسی  شاهد بوده ایم. در ردّ مقاله این جانب ادعا کرده اید  درکودکی، درگوشتان زمزمه انصاف سر داده اند.  روش برخوردتان با نشریه ایام 29 و مقاله این جانب که از تأثیر جادویی! این زمزمه رؤیایی چندان خبری نمی دهد، زیرا حاکی ازتداوم روشی است که سعی دارد به ضرب هتاکی و تخطئه منتقدین، ازدادن پاسخ به سؤالاتی که خودرا متولی پاسخگویی به آنها می داند طفره رود و در عین حال، با رجزخوانی دون کیشوت وار، خود را فاتح عرصه گفتگو معرفی می کند. نمی دانم اشکال درزمزمه سرا بوده  یا درگوشی که در آن زمزمه  شده است؟! کاش به جای خود ستایی و رجزخوانی، به گونه ای عمل می کردید که نشانی از ادب و انصاف در شما می دیدند.

   

فکر می کنم اگر به انصاف پایبند بودید به خودتان اجازه نمی دادید درباره نشریه ای64 صفحه ای که به اعتراف خودتان: «مشتمل بر حدودا 85 مقاله ریز و درشت » بوده و « ده ها به اصطلاح محقق و مورخ» در تدوین آن دست داشته اند  و « جواب دادن به تمام این مقالات از عهده یک نفر خارج است»، درست درهمان روز انتشار چنین بنویسید:

  

«امروز روزنامه جام جم ویژه نامه ای علیه بهاییان منتشر کرد. 64 صفحه مشتمل بر حدودا 85 مقاله ریز و درشت! معلوم است که تمهیدات تهیه چنین ویژه نامه ای از پیش ریخته شده است و ده ها به اصطلاح محقق و مورخ تمام قوای خود را جمع کرده اند تا بر بی آزارترین جامعه ایرانی بتازند!  جواب دادن به تمام این مقالات از عهده یک نفر خارج است و شاید جواب نوشتن به همه حرف های تکراری که طی سال ها مخالفان آیین بهایی بر کاغذ می آورند و یا می گویند ، کاری بی ثمر نیز باشد. اگر انصافی در کار باشد و چشم بینایی نیز، هیچ لزوم ندارد که کسی در باره "مغازله بهاییان با دولت روسیه" مطلب بنویسد و عجب است که کسی این عنوان را ببیند و تمسخر نکند! اگر بهاییان جاسوس انگلیس بوده اند و نویسندگان مقالات بی سر و ته این ویژه نامه نیز ضد انگلیس اند، پس از حدود 25 سال که تشکیلات بهائی در ایران تعطیل گشته، چرا اینان به جای این که علیه جامعه بهائی مطلب بنویسند، نمی روند و سفارت انگلیس را تسخیر نمی کنند و این استعمارگران را از مملکت بیرون نمی نمایند؟».

  

* چند سؤال، که به انتظار پاسخ نشسته اند     

اجازه بدهید راجع به جملات درربار فوق، دست به نقد، چند نکته را تذکر بدهم و به انتظار پاسخ شما راجع به آنها بنشینم:

 

1. لطف کنید بفرمایید که کدام یک از مقالات ایام 29، به اصطلاح  «بی سر و ته»  است و به چه معنا و نیز به چه دلیل منطقی، «بی سر و ته» است؟ خواهش می کنم که در پاسخ به این سؤال، از مغلطه و سفسطه هم پرهیز کنید، که باز هم به نقد خواهم نشست و تا  پایان، حضرت عالی را بدرقه خواهم کرد. هر یک از مقالات ایام 29، هدف خاصی را (خرد یا بزرگ) تعقیب می کند که در «نگارش» مطلب و حتی «چیدمان» آن در نشریه، مدّ نظر بوده است. چنانکه، کلّ نشریه ایام 29 نیز، طبق برنامه ریزی دقیق هیئت علمی ناظر بر مقالات آن، به مثابه یک «مجموعه حساب شده، جهت مند و همساز» از بخشها، مقالات و حتی باکسهای گوناگون، هدفی مشخص (و البته کلان) را تعقیب می کند که همان «ارائه تصویری علمی و به دور از کلیشه، از کارنامه سران بهائیت» است. با توجه به این نکته، «بی سر و ته بودن»  مقالات ایام، چه معنا و چه دلایل و شواهد محکمه پسندی دارد؟ البته فکر می کنم که شما، این اتهام را از روی تعصب و پرخاشگری ـــ که ظاهراً بدان اعتیاد دارید ــ پرانده باشید و اکنون پس از نشستن گرد و غبار، خود نیز بدان معتقد نباشید. اما صبر می کنم تا پاسختان را بشنوم و ببینم که در طبله عطار ما  چه گوهری نهفته است؟ (می خواستم در کنار علامت سؤال، علامت تعجب هم بگذارم، گفتم نه، باشد برای پس از اطلاع از پاسخ علمی و دندان شکن جناب عالی!).

 

2. تیتر یکی از مقالات ایام : «مغازله [بهاییان] با همسایه شمالی» را (البته با تغییر آن به صورت «مغازله [بهاییان] با دولت روسیه») مطرح ساخته  و نوشته اید: «عجب است که کسی این عنوان را ببیند و تمسخر نکند!». تعبیرتان خیلی علمی! است و فهم آن نیاز به تدبر و تفکر زیادی دارد! لذا مجبورم گزینه های مختلف در تفسیر آن را نقل و سپس نقد کنم:

 

اگر مقصودتان، تمسخر به مغازله گران با دولت روس است (که ظاهرا نیست) ما نیز با شما همباوریم  و مغازله گران با بیگانه را در هر زمان و مکان و موقف و مقام، سزاوار توهین و تمسخر (و حتی مجازاتهای بدتر از آن) می دانیم. اگر مقصودتان،  خود تیتر به عنوان تیتر است (که باز هم ظاهراً مقصودتان این نیست)،  با شما هم عقیده نیستیم و معتقدیم که اتفاقا به لحاظ  «ژورنالیسم»، عنوان نسبتاً گویا و جذّابی است و دلیلش هم همین که از بین صدها تیتر خرد و کلان ایام، عقربه ذهن وقّّاد جناب عالی  را (که در برخی موارد، نیاز به توضیح واضحات دارد!) به خود معطوف ساخته است. و اما اگر مقصودتان از مسخره بودن تیتر«مغازله با...»، نادرستی محتوای آن، و عدم انطباقش ــ  به زعم شما ــ با مواضع رهبران بهائیت نسبت به امپراتوری تجاوزگر تزاری است (که ظاهرا مقصودتان همین است) باید بگوییم،  بسیار تیتر بجا و واقع بینانه ای است و در اثبات این امر نیز به دهها شاهد و قرینه تاریخی اشاره می کنم که به تفصیل در خلال مقالات مربوط  به پیوند بهائیت با روس تزاری (مذکور در ایام 29، صفحات 4 الی 9) آمده است و تصور می کنم (یعنی اظهارات شریف، چنین می نمایاند) که جناب عالی، آن صفحات را با حوصله و انصاف یک پژوهشگر حق جو نخوانده اید. قرائن وشواهدی نظیر حمایت رسمی و سؤال انگیز پرنس دالگورکی (سفیر روسیه تزاری) از جناب بهاء الله و سفارش اکید وی  به صدراعظم ایران دائر بر «حفظ و حراست» از بهاء به عنوان «امانت دولت روس» (یعنی همان همسایه شمالی!)،  اعطاء نشان مخصوص و بیرق از سوی روسها به میرزا محمد تقی افنان (پسر دایی علی محمد باب، و مقرّب درگاه عباس افندی و نماینده مخصوص وی در ساختن مشرق الاذکار عشق آباد)، عنایت خاص اگروبه رئیس بانک استقراضی روسیه در ایران عصر قاجار به عزیز الله خان ورقا (از اعاظم بهائیان تهران)،  اقدام کنسول روسیه در تبریز به آزادی میرزا حیدر علی اسکویی و بهائیان همراه وی از زندان و بردن آنها با درشکه خویش به کنسولگری و پذیرایی از ایشان، و اصولاً حمایت آشکار روسها  از بهائیان در عشق آباد و حضور جناب ژنرال سوبوتیچ حاکم روسی منطقه همراه با دیگر صاحب منصبان تزاری در مراسم نصب سنگ بنای مشرق الاذکار عشق آباد (نخستین مرکز تبلیغی مهم بهائیان در جهان)، و دیگر شواهد.

  

باز هم بگویم؟! بسیار خوب، توجه شما را به عبارتی از جناب شوقی افندی (پیشوای فقیدتان) جلب می کنم که متضمن تشکر خالصانه از عنایات دولت بهیه روس  تزاری به مؤسس آیین بهائیت است و دوست دارم تحلیل علمی و اقناع کننده شما راجع به آن را در جوابی که بعداً خواهید داد و البته پاسخش را نیز دریافت خواهید کرد، بشنوم. جناب شوقی ولی امر الله شما در کتاب مستطاب قرن بدیع (ج 2، ص 82) از زبان جدّ  گرامی خویش (حضرت بهاء الله) چنین مرقوم می دارد:  «ایامی که این مظلوم [یعنی بهاء] در سجن [زندان ناصرالدین شاه] اسیر سلاسل و اغلال بود سفیر دولت بهیّه ایده الله تبارک و تعالی نهایت اهتمام در استخلاص این عبد مبذول داشت و مکرر، اجازه خروج از سجن صادر گردید ولی پاره ای از علمای مدینه در اجرای این منظور ممانعت نمودند [خدا بگویم این علمای شیعه را چه کند که همه جا موی دماغ بیگانگانند!] تا بالاخره در اثر پافشاری و مساعی موفور حضرت سفیر، استخلاص حاصل گردید،  اعلی حضرت امپراتور دولت بهیّه روس ایده الله تبارک و تعالی حفظ و حمایت خویش را فی سبیل الله  مبذول داشت...».  (نقل از ایام 29، ص 7). همین گونه نمک گیرشدن های حضرات از الطاف «فی سبیل الله»! همسایه محترم و معزز شمالی آن روز ایران (یعنی رژیمِ تزاریِ زورگو و اشغالگر قفقاز و مرو و دیگر نقاط ایران در طول قرن 19 و دو دهه نخست قرن 20، و از موانع مهم استقلال و آزادی میهنمان در  این دوران حساس و طولانی تاریخ) بوده که سبب شده جناب  میرزا ابوالفضل گلپایگانی  (مبلغ بسیار برجسته فرقه شما)  در نامه به میرزا اسدالله خان، بهائی سرشناس، از امپراتور درازدست تزاری با عنوان «دولت قویّه بهیه روسیه اطال الله ذیلها من المغرب الی المشرق و من الشمال الی الجنوب» یاد کرده و توصیه کند که: جمیع دوستان به دعای دوام عمر و دولت و ازدیاد حشمت و شوکت اعلی حضرت امپراطور اعظم الکساندر سوم و اولیاء دولت قوی شوکتش اشتغال ورزند». (برای سند مطلب ر.ک: ایام 29، ص 9). شما که نویسندگان ایام را، برای تفسیر مطالب کتب امری،  اکیداً توصیه به مراجعه به بهائیان می کنید، اگر اجازه بدهید همین جا درگوشی از جناب عالی (به عنوان یک بهائی مدّعی صاحب نظر بودن) بپرسم که آیا تعبیر جناب گلپایگانی مبنی بر درخواست وسعت یافتن  قلمرو «دولت قویه بهیه روسیه» از مغرب تا مشرق و از شمال تا «جنوب»، آیا میهن عزیزمان ایران را که در «جنوب» امپراتوری درازدست تزاری قرار داشت (و اتفاقاً طفلکی خیلی هم خواب سلطه بر آن را می دید) شامل می شد؟! آیا اساساً تا کنون به این گونه «نصوص  امری» و لوازم معنا و پیامدهای اجرای آن اندیشیده اید یا فقط بلدید مته به خشخاش مطالب دیگران بگذارید؟!

  

عجیب است که در نقدتان بر دکتر آدمیت (با عنوان «فریدون آدمیت و بهائیان»، مندرج در