|
هیاهوی بسیار برای هیچ!
(سخنی با
آقای تورج امینی، تاریخ نویس بهائی)
به نام
خداوند جان و خرد
جناب آقای
تورج امینی، مطلب شما در خصوص مقاله این جانب: «مناسبات مانکجی هاتریا با
بهائیان» (مندرج در ویژه نامه ایام شماره 29 جام جم) را مطالعه کردم و
خصوصاً از تیتر جالب آن محظوظ شدم. در خلال مقاله تان، وصفی بلیغ از ادب و
انصاف و اهتمام خویش به «حفظ اخلاق نویسندگی» بیان داشته و نوشته اید «از
اولین جملاتی که در کودکی» به شما آموخته اند رعایت «انصاف» بوده است و
افسوس خورده اید که ای کاش بنده نیز «از انصاف به خرج دادن» شما در کتابتان
(اسنادی از زرتشتیان معاصر ایران) «بهره ای» می گرفتم (که به زعم شما،
نگرفته ام). حتی ارفاق کرده و گفته اید: «هنوز دیر نشده است. یک بار دیگر
به کتاب من رجوع کنید تا زمزمه انصاف را بشنوید».
در عمل،
اما، ظاهراًً به راهی دیگر رفته اید و از مقاله تان بر ضدّ من، همچون دیگر
مقالاتتان، چندان بوی ادب و انصاف به مشام نمی رسد: از بحث مستند من در نقد
کارنامه مانکجی هاتریا، با عنوان «پیچیدن به پر و پای» او یاد کرده و مرا
به داشتن «ذهن توهم افزا» متهم ساخته اید. ادعا کرده اید که «مهمترین منبع»
این جانب (حقانی) در نوشتن مقاله راجع به مانکجی، کتاب خود شما (اسنادی از
زرتشتیان معاصر ایران) بوده و من با وجود استفاده از این کتاب، و درواقع
«دزدیدن» مطالبش، از ذکر نام آن در مراجع انتهای مقاله عمداً دریغ کرده ام.
حتی «نیّت خوانی» کرده و گفته اید اگر در مقاله خود، به سراغ مآخذ دیگری
نیز (افزون بر آنچه در کتاب تان آمده) رفته ام این هم «برای خالی نبودن
عریضه» بوده است نه اقتضای طبیعی تحقیق و پژوهش! ضمناً ادعا کرده اید که آن
قدر تنبل بوده ام که سعی نکرده ام جملات شما درباره مانکجی را تغییر دهم تا
خواننده کاملاً ردّ این «دزدی»! را گم کند، که به این ترتیب، باید غیر از
بی بهرگی کامل از انصاف و اخلاق، تنبل هم باشم (آن هم چه تنبلی!). و خلاصه،
مرا به «توسل به تمام دروغها و دزدیهای تاریخی، برای منکوب کردن مخالف»
متهم ساخته و گفته اید که می خواهید با نقدتان بر مقاله من، این امر را
برای دیگران «برملا» کنید و نشان دهید که چگونه «به صورت غیر اخلاقی و غیر
منصفانه، تاریخ» نگاشته ام. حتی نتوانسته اید از اشتباه چاپی نام فامیلی
خود (امینی) به «امین» در نشریه ایام نیز بگذرید و با آوردن عبارت «کذا فی
الاصل!» همراه علامت «تعجب» و درواقع «تمسخر» در برابر آن، بر لیست خرده
گیری ها و مچ گیری های خود از بنده افزوده اید. در این فضای کاملاًعاطفی و
اخلاقی! انصافاً تیتری را هم که برای نقد خود برگزیده اید، حقاً مناسبترین
تیتر و نشانگر اهتمام جناب عالی به «حفظ اخلاق نویسندگی» است: «آقای موسی
فقیه حقانی و دزدیدن تاریخ»! فقط نمی دانم چرا اولین بار که چشمم به این
تیتر مؤدبانه! افتاد، یاد حرف مرحوم! لوئی چهاردهم (پادشاه مستبد فرانسه)
افتادم که می فرمود: فرانسه یعنی من؛ و با خود گفتم: اشکالی ندارد، تورج
خان هم، لابد به سیره لوئی جان، «تاریخ» را با خود یکی گرفته است!
تأثیر
جادویی آن زمزمه رؤیایی (زمزمه انصاف در کودکی تان را عرض می کنم!) البته
به تخریب شخص من و مقاله ام در ایام 29 محدود نشده و ظاهراً حیف دانسته اید
که در این فرصت طلایی! کلّ نشریه ایام و دهها مقاله و نویسنده اش را از
گوشمالی علمی! محروم گذارید: درست در همان روز انتشار ویژه نامه ایام 29
(یعنی نشریه ای 64 صفحه ای که به اعتراف خود شما « مشتمل بر حدودا 85 مقاله
ریز و درشت» بوده، «تمهیدات تهیه» آن «از مدتها پیش ریخته شده» و « ده ها
به اصطلاح محقق و مورخ» در فرایند تدوینش دست داشته اند، و اساساً «جواب
دادن به تمام این مقالات از عهده یک نفر خارج است») تکرار می کنم: درست در
همان روز انتشار چنین نشریه ای، عجولانه دست به قلم برده اید و در برخوردی
«فلّه ای»، مقالات آن را «بی سر و ته» خوانده اید و با وارد ساختن چند
ایراد، آن هم فقط به یکی از مقالات آن نشریه، که مقاله این جانب باشد،
«خیلی از مطالب» آن هشتاد و چند مقاله دیگر ویژه نامه را هم به «قیاس» این
یک مقاله، مردود شمرده و«دوراز انصاف و بی بهره از روش های تاریخ نگاری»
خوانده اید! لابد با خود گفته اید: فرصتها را باید غنیمت شمرد، و وقتی که
می شود با سپر عقب یا جلوی یک «ژیان» (با «شیر ژیان» اشتباه نشود، همان
«ماشین ژیان» خودمان را عرض می کنم!) به آسانی، یک کامیون 24 چرخ سنگین
بار را در وسط اتوبان شش بانده، چپ کرد و یک راست، به ته درّه فرستاد، چرا
نکنم؟! (جداً که باید به این همه «شجاعت» و «اعتماد به نفس» دست مریزاد
گفت!)
اتهاماتی
که به من وارد ساخته اید ــ چنانکه توضیح خواهم داد ــ ریشه در برداشت
«شتابزده» و توجیه «خصمانه» جناب عالی از بخشی از مقاله ام دارد و جالب این
است که اشتباه (موهوم) مرا، مستمسک حمله به دهها مقاله دیگر ایام و
نویسندگان محترم آنها ساخته اید، در حالی که با فرض صحت ایرادتان به من،
معلوم نیست آنان چه تقصیری داشته اند؟! یادآور «دیوان بلخ» و گفته شاعر:
«گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زدند گردن مسگری»!
* توهین
به ملت ایران و نخبگان و جنبشهای تاریخساز آن
آقای تورج
امینی،
قبلا هم
با قلم متأسفانه «هتاک» و ادبیات «غیر علمی» شما در برخورد با اهل تاریخ و
نیز موضوعات تاریخی کشورم آشنا بودم و می دانستم که مثلاً در مقاله تان با
عنوان «بابیان و بهائیان» (مندرج در سایتهای بهائی) از شخصیتی چون
«ستارخان»، سردار ملی ایران در جنبش مشروطیت، که جان فشانی های دلیرانه و
تاریخسازش در راه آزادی و مشروطیت، در همان زمان وی آوازه ای جهانی یافت،
چگونه و با چه تعبیر زننده ای یاد کرده اید و با انتساب سخنی علیه بهائیان
به او (که معلوم هم نکرده اید چه مأخذ معتبری دارد؟) نوشته اید: «این،
میزان شعور و فهم سردار ملی ایرانیان از برقراری حکومت پارلمانی بود و الحق
که مبارزانی چنان را سرداری چنین شایسته بود!». (علامت تعجب و در اینجا:
تمسخر، از خود شما است). یا در مقاله دیگرتان با عنوان «سید عبدالله
بهبهانی، قائد مشروطه!» (ایضاً با علامت تمسخر در تیتر) ضمن بدگویی و
پرونده سازی علیه مرحوم بهبهانی (یعنی کسی که به اعتراف همگان، در جنبش
مشروطیت جلودار بوده و در این راه رنج کتک و تبعید و نهایتا مرگ خونین را
متحمل شده است) فرصت را برای حمله به آیت الله سید محمد طباطبایی نیز از
دست نداده و در مورد این رهبر فداکار و رنج دیده جنبش مشروطیت ایران (که
مورخان نوعاً به صداقت و پاکدستی وی اذعان دارند) نوشته اید: «گرچه انصافاً
طباطبایی به اندازه بهبهانی سیاه کار نبود و دغل بازی نمی کرد...»، یعنی او
نیز «سیاه کار» و «دغل باز» بود، اما نه «به اندازه بهبهانی»!
بدتر از
این، باید از مقاله تان «درباره میرزا رضا کرمانی، قاتل ناصرالدین شاه»،
(مورخ 7/12/1385، مندرج در سایتهای بهائی) یاد کنم که در آن، سخن حقّ میرزا
رضا کرمانی را که در بازجوییهای خود گفته است: تأسیسات علمی و صنعتی جدید
(بانک، راه آهن و ...) زمانی «اسباب ترقی» ایران خواهد بود که به دست خود
ما ایرانیان ساخته شود نه به دست بیگانگان استعمارگر، مستمسک حمله و توهین
به کلیه اصلاح طلبان ایرانی قرار داده و با هتاکی نوشته اید: «این سخن بی
مایه نیز در زمره همان لقلقه های دهان سید جمال [الدین اسدآبادی] و
اطرافیانش قرار داشت که میرزا رضا طوطی وار آموخته بود. این سخن منحصر به
او نبود، بسیاری از روشنفکران و مصلحین آن روزگار، همین سخن بی معنی را
گفته اند و نوشته اند... میرزا رضای تروریست، نمونه عملی روشنفکری ایرانی
است: تفکری روستایی و خام در اصلاحات سیاسی / اجتماعی / فرهنگی»! در ادامه
همان مقاله افزوده اید: «مکتب سید جمال [الدین اسدآبادی] سیاست بازی بود و
بدون شک در حوزه و محدوده دنیای اسلام، این سیاست بازی می بایست به رنگ
اسلامی، خود را نشان می داد... این که سید جمال الدین اسدآبادی در ایران
این همه مهم شده، فیلمش را می سازند، مقالاتش را منتشر می کنند و رشته ای
پوشالی به نام "جمال شناسی" هم درست کرده اند، از سر بی کسی و بی فکری در
تاریخ روشنفکری ایرانی است که خود داستان مفصل دیگری دارد. وقتی قائد
مشروطه ما عبدالله بهبهانی رشوه بگیر است و وقتی سردار ملی ما ستارخان
شرابخواره و اسب دزد است، تئوریسین چنین داستانی نیز باید کسی باشد که شب
های... . همه چیزمان باید به هم بیاید!»!
نمونه های
این گونه برخورد کینه توزانه و بی ادبانه با ملت ایران، و نخبگان و جنبشهای
تاریخساز آن، متأسفانه در مقالاتتان کم نیست، ولی ظرفیت محدود این مقال،
مجال بازگویی همه آنها را نمی دهد. به عنوان نمونه دیگر، به مقاله تان تحت
عنوان «فریدون آدمیت و بهائیان» (مورخ 4/9/1385، مندرج در سایتهای بهائی)
اشاره می کنم که در آن، از کشور ایران به عنوان «روستا»یی یاد کرده اید که
«اکثر مردمان و مورخانش نابینا بودند و هیچ کس از بازی فوتبال تاریخ چیزی
نمی دانست» و لذا دکتر فریدون آدمیت توانست «از کوری و بی توجهی اهل تاریخ
و مردمی که تعلقات تاریخی داشتند، سوء استفاده» کرده و آنان را فریب دهد! و
حالا شما آمده اید که مثلاً «تاریخ نگاری ایرانی را از چاه ویلی که امثال
آدمیت فراهم ساخته و حقیقت را درون آن انداخته اند، بیرون» آورید! در
مقاله دیگرتان: «جواب سؤالات جناب سهراب نیکو صفت» (مورخ 9/4/ 1386، مندرج
در سایتهای بهائی) نیز از جنبشهای تاریخساز ملت ایران در دو قرن اخیر، با
تعبیر موهن «اُفت و خیزهای رو به سراشیبی سقوط»! نام برده اید. چنانکه از
جنبش عظیم ضدّ استعماری ــ ضدّ استبدادی تحریم تنباکو (که حتی کابینه
سالیسبوری، نخست وزیر مقتدر و استعمارگر لندن، را با بحران مواجه کرده
وساقط ساخت) کراراً با عنوان «هیاهوی تنباکو»! یاد کرده و فعالان آن جنبش
را نیز «بازیگران سیاسی» خوانده اید (برای نمونه ر.ک: مقاله: حاج شیخ هادی
نجم آبادی، مورخ 8/7/85، مندرج در سایتهای بهائی). ادب و انصاف و تواضع را
می بینید؟!
* نقد
علمی، غیر از توهین و فحاشی به دیگران است!
بابت نقل
این عبارات که از سر «ضرورت» انجام گرفت، جدّاً از ملت شریف و آزاده ایران
پوزش می خواهم. روشن است که این هتاکیها و اهانت ها، «نقد» و «نظرورزی
علمی» نیست؛ «فحاشی و عقده گشایی» است که شما حقاً نمونه «ممتاز» آنید!
برق کینه، نفرت و خشونت به مردم ایران و نخبگان آن (از هر دسته و گروه) را
به خوبی می توان از لابلای سطور و جملات این مقاله و دیگر مقالاتتان دید و
آتش آن را حس کرد. جالب است که با چنین رفتار کاملاً غیر انسانی و دور از
ادبی، دم از حقوق بشر و آزادی بیان و تحقیق علمی و بحث منطقی نیز می زنید!
آقای
امینی،
شما ادعای
انصاف و اخلاق و ... زیاد دارید، اما این جملات، به خوبی همچون «آینه ای
تمام نما»، منش و روش حقیقی شما را ، آن گونه که هست، نه آن گونه که ادعا
می کنید، بر آفتاب می افکند. جالب این است که در برابر اعتراض یکی از
دوستانِ (ظاهراً بهائی)تان به توهین ها و هتاکی هایتان به دکتر آدمیت و
دیگر مخالفان فرقه، رسماً به وجود این نقیصه در خود اعتراف کرده و گفته اید
که تازه (به قول معروف): سر گندهه زیر لحاف است! عبارتتان را می خوانم:
«شاید من صبر فروخورده لیچار شنیدن از آدمیت... باشم که حالا فقط یک کمی
از لاک همیشگی درآمده و اندکی عاصی شده ام»! (مقاله: «داشت عباسقلی خان
پسری»، مورخ 10/9/85، مندرج در سایتهای بهائی). خدا رحم کرد که شما تازه
فقط «یک کمی» سر از لاک بیرون آورده و «اندکی عاصی» شده اید، و الا معلوم
نبود چه اتفاقی در تاریخ می افتاد! در ادامه به سوء اخلاق خویش صریحاً
اعتراف کرده و در توجیه آن به عذر بدتر از گناه متوسل شده اید و گفته اید
که: آدمیت به مخالفان خویش تندی و هتاکی کرده است و من نیز آینه وار، رفتار
او را منعکس می کنم! وانگهی، «آدمیت تنها نمونه ای است که من حرفم را
بزنم... تازه هنوز کجایش را دیده اید»؟! با این تهدید، لابد باید پس از آن،
شاهد کلکسیونی وسیع و متنوع از انواع اهانتها، هتاکیها، و به قول خودتان
«لیچار»ها از سوی شما به مخالفان و منتقدان بهائیت می بودیم که هستیم و یکی
شان نیز ظاهراً بنده باشم!
جالب این
است که با این روش کاملاً غیر علمی بلکه غیر اخلاقی، در مقاله تان علیه من،
با عنوان:«آقای موسی فقیه حقانی و دزدیدن تاریخ!»، مدعی «حفظ اخلاق
نویسندگی» شده و به بنده هشدار و اندرز داده اید که به اصطلاح متدولوژی
خود را اصلاح کنم: «می دانی فرق شما با این "تاریخ نویس بهائی معاصر" در
چیست؟ بگذار برایت بنویسم تا بدانی که سالها است دوره متدولوژی شما به سر
آمده و متأسفم که دیر خبردار می شوید. شما برای نوشتن مطالب خودتان به ذهن
توهم افزای خودتان رجوع می کنید. مخالف خود را به هیچ می انگارید و برای
منکوب کردن مخالف به تمام دروغ ها و دزدی های تاریخی متوسل می شوید. با
چنین متدولوژی که شما در پیش گرفته اید، پرواضح است که به حقیقتی نخواهی
رسید. نخستین شرط رسیدن به حقیقت، داشتن صداقت است...»!
گیرم که
من آنچه می نمایی هستم
خود گو که
تو آنچه می نمایی هستی؟!
جالب است،
آنچه درخودتان است به دیگران نسبت می دهید و نصیحت هم می کنید! یاد حرف
صادق هدایت افتادم که می گفت: ما ایرانیان مثل خمیر دندان می مانیم، هر
کدام مان را که فشاری بدهند، مثل خمیر دندان، نصیحت ازمان بیرون می زند!
به قول شاعر: ای آن که راستی به من آموزی / خود در ره کج از چه نهی پای
را؟!
آقای
امینی،
ملت
ایران، بر خلاف تصور شما و همفکرانتان، به هیچ وجه «کور و نابینا» نیست که
هر کس از راه رسید و سخنی گفت، بی دلیل آن را بپذیرد. و خوشبختانه هنوز در
کشور بزرگ و سرافراز ایران (نه به گفته توهین آمیز شما: «روستا ی ایران»!)
گویندگانی یافت می شوند که نقاد توانمند سخن باشند و «قوّه ناطقه، مدد از
ایشان بََرد».
می ترسم
که با این گونه تندیها و خامیها، خیلی زود مهره سوخته ای شوید که دیگر به
کار تشکیلات بهائیت نمی خورد و آنان ناگزیر شوند دست به دامن افراد دیگر
بزنند و برای «سوگلی» حرم، «هَوو» بیاورند و کارتان حتی با خودیها، به
«گیس و گیس کشی» بکشد. و از شما چه پنهان، یکی از دوستان می گفت: شاید
آمدن برخی از نویسندگان همکیشتان به میدان «نقد» (و در واقع: «جنگ») شما
به علت نقش اغراق آمیزی که از رقیب بهائیان (ازلی ها) در تاریخ ایران و
مشروطیت تصویر کرده اید، مقدمه طوفان باشد. لذا توصیه می کنم جاده لغزنده
است، کمی آهسته تر برانید! و مواظب باشید موضوع آقای عباس امانت (و قبل
ازاو، احسان یارشاطر) و داستان غمزه های تشکیلات، در مورد شما تکرار نشود!
* معجون
غریب!
تلاش جناب
عالی برای منکوب کردن هرمنتقدی نسبت به تاریخ بهائیت از طریق به کارگیری
الفاظ زشت و اتهامات سنگین (که آشنایان با قلم شما، از آن مسبوق اند)، آن
هم با ادعای «تحری حقیقت» و نیز «انصاف تاریخی»!، معجون غریبی است که از
کمتر کسی شاهد بوده ایم. در ردّ مقاله این جانب ادعا کرده اید درکودکی،
درگوشتان زمزمه انصاف سر داده اند. روش برخوردتان با نشریه ایام 29 و
مقاله این جانب که از تأثیر جادویی! این زمزمه رؤیایی چندان خبری نمی دهد،
زیرا حاکی ازتداوم روشی است که سعی دارد به ضرب هتاکی و تخطئه منتقدین،
ازدادن پاسخ به سؤالاتی که خودرا متولی پاسخگویی به آنها می داند طفره رود
و در عین حال، با رجزخوانی دون کیشوت وار، خود را فاتح عرصه گفتگو معرفی می
کند. نمی دانم اشکال درزمزمه سرا بوده یا درگوشی که در آن زمزمه شده
است؟! کاش به جای خود ستایی و رجزخوانی، به گونه ای عمل می کردید که نشانی
از ادب و انصاف در شما می دیدند.
فکر می
کنم اگر به انصاف پایبند بودید به خودتان اجازه نمی دادید درباره نشریه
ای64 صفحه ای که به اعتراف خودتان: «مشتمل بر حدودا 85 مقاله ریز و درشت »
بوده و « ده ها به اصطلاح محقق و مورخ» در تدوین آن دست داشته اند و «
جواب دادن به تمام این مقالات از عهده یک نفر خارج است»، درست درهمان روز
انتشار چنین بنویسید:
«امروز
روزنامه جام جم ویژه نامه ای علیه بهاییان منتشر کرد. 64 صفحه مشتمل بر
حدودا 85 مقاله ریز و درشت! معلوم است که تمهیدات تهیه چنین ویژه نامه ای
از پیش ریخته شده است و ده ها به اصطلاح محقق و مورخ تمام قوای خود را جمع
کرده اند تا بر بی آزارترین جامعه ایرانی بتازند! جواب دادن به تمام این
مقالات از عهده یک نفر خارج است و شاید جواب نوشتن به همه حرف های تکراری
که طی سال ها مخالفان آیین بهایی بر کاغذ می آورند و یا می گویند ، کاری بی
ثمر نیز باشد. اگر انصافی در کار باشد و چشم بینایی نیز، هیچ لزوم ندارد که
کسی در باره "مغازله بهاییان با دولت روسیه" مطلب بنویسد و عجب است که کسی
این عنوان را ببیند و تمسخر نکند! اگر بهاییان جاسوس انگلیس بوده اند و
نویسندگان مقالات بی سر و ته این ویژه نامه نیز ضد انگلیس اند، پس از حدود
25 سال که تشکیلات بهائی در ایران تعطیل گشته، چرا اینان به جای این که
علیه جامعه بهائی مطلب بنویسند، نمی روند و سفارت انگلیس را تسخیر نمی کنند
و این استعمارگران را از مملکت بیرون نمی نمایند؟».
* چند
سؤال، که به انتظار پاسخ نشسته اند
اجازه
بدهید راجع به جملات درربار فوق، دست به نقد، چند نکته را تذکر بدهم و به
انتظار پاسخ شما راجع به آنها بنشینم:
1. لطف
کنید بفرمایید که کدام یک از مقالات ایام 29، به اصطلاح «بی سر و ته» است
و به چه معنا و نیز به چه دلیل منطقی، «بی سر و ته» است؟ خواهش می کنم که
در پاسخ به این سؤال، از مغلطه و سفسطه هم پرهیز کنید، که باز هم به نقد
خواهم نشست و تا پایان، حضرت عالی را بدرقه خواهم کرد. هر یک از مقالات
ایام 29، هدف خاصی را (خرد یا بزرگ) تعقیب می کند که در «نگارش» مطلب و حتی
«چیدمان» آن در نشریه، مدّ نظر بوده است. چنانکه، کلّ نشریه ایام 29 نیز،
طبق برنامه ریزی دقیق هیئت علمی ناظر بر مقالات آن، به مثابه یک «مجموعه
حساب شده، جهت مند و همساز» از بخشها، مقالات و حتی باکسهای گوناگون، هدفی
مشخص (و البته کلان) را تعقیب می کند که همان «ارائه تصویری علمی و به دور
از کلیشه، از کارنامه سران بهائیت» است. با توجه به این نکته، «بی سر و ته
بودن» مقالات ایام، چه معنا و چه دلایل و شواهد محکمه پسندی دارد؟ البته
فکر می کنم که شما، این اتهام را از روی تعصب و پرخاشگری ـــ که ظاهراً
بدان اعتیاد دارید ــ پرانده باشید و اکنون پس از نشستن گرد و غبار، خود
نیز بدان معتقد نباشید. اما صبر می کنم تا پاسختان را بشنوم و ببینم که در
طبله عطار ما چه گوهری نهفته است؟ (می خواستم در کنار علامت سؤال، علامت
تعجب هم بگذارم، گفتم نه، باشد برای پس از اطلاع از پاسخ علمی و دندان شکن
جناب عالی!).
2. تیتر
یکی از مقالات ایام : «مغازله [بهاییان] با همسایه شمالی» را (البته با
تغییر آن به صورت «مغازله [بهاییان] با دولت روسیه») مطرح ساخته و نوشته
اید: «عجب است که کسی این عنوان را ببیند و تمسخر نکند!». تعبیرتان خیلی
علمی! است و فهم آن نیاز به تدبر و تفکر زیادی دارد! لذا مجبورم گزینه های
مختلف در تفسیر آن را نقل و سپس نقد کنم:
اگر
مقصودتان، تمسخر به مغازله گران با دولت روس است (که ظاهرا نیست) ما نیز با
شما همباوریم و مغازله گران با بیگانه را در هر زمان و مکان و موقف و
مقام، سزاوار توهین و تمسخر (و حتی مجازاتهای بدتر از آن) می دانیم. اگر
مقصودتان، خود تیتر به عنوان تیتر است (که باز هم ظاهراً مقصودتان این
نیست)، با شما هم عقیده نیستیم و معتقدیم که اتفاقا به لحاظ «ژورنالیسم»،
عنوان نسبتاً گویا و جذّابی است و دلیلش هم همین که از بین صدها تیتر خرد و
کلان ایام، عقربه ذهن وقّّاد جناب عالی را (که در برخی موارد، نیاز به
توضیح واضحات دارد!) به خود معطوف ساخته است. و اما اگر مقصودتان از مسخره
بودن تیتر«مغازله با...»، نادرستی محتوای آن، و عدم انطباقش ــ به زعم شما
ــ با مواضع رهبران بهائیت نسبت به امپراتوری تجاوزگر تزاری است (که ظاهرا
مقصودتان همین است) باید بگوییم، بسیار تیتر بجا و واقع بینانه ای است و
در اثبات این امر نیز به دهها شاهد و قرینه تاریخی اشاره می کنم که به
تفصیل در خلال مقالات مربوط به پیوند بهائیت با روس تزاری (مذکور در ایام
29، صفحات 4 الی 9) آمده است و تصور می کنم (یعنی اظهارات شریف، چنین می
نمایاند) که جناب عالی، آن صفحات را با حوصله و انصاف یک پژوهشگر حق جو
نخوانده اید. قرائن وشواهدی نظیر حمایت رسمی و سؤال انگیز پرنس دالگورکی
(سفیر روسیه تزاری) از جناب بهاء الله و سفارش اکید وی به صدراعظم ایران
دائر بر «حفظ و حراست» از بهاء به عنوان «امانت دولت روس» (یعنی همان
همسایه شمالی!)، اعطاء نشان مخصوص و بیرق از سوی روسها به میرزا محمد تقی
افنان (پسر دایی علی محمد باب، و مقرّب درگاه عباس افندی و نماینده مخصوص
وی در ساختن مشرق الاذکار عشق آباد)، عنایت خاص اگروبه رئیس بانک استقراضی
روسیه در ایران عصر قاجار به عزیز الله خان ورقا (از اعاظم بهائیان
تهران)، اقدام کنسول روسیه در تبریز به آزادی میرزا حیدر علی اسکویی و
بهائیان همراه وی از زندان و بردن آنها با درشکه خویش به کنسولگری و
پذیرایی از ایشان، و اصولاً حمایت آشکار روسها از بهائیان در عشق آباد و
حضور جناب ژنرال سوبوتیچ حاکم روسی منطقه همراه با دیگر صاحب منصبان تزاری
در مراسم نصب سنگ بنای مشرق الاذکار عشق آباد (نخستین مرکز تبلیغی مهم
بهائیان در جهان)، و دیگر شواهد.
باز هم
بگویم؟! بسیار خوب، توجه شما را به عبارتی از جناب شوقی افندی (پیشوای
فقیدتان) جلب می کنم که متضمن تشکر خالصانه از عنایات دولت بهیه روس تزاری
به مؤسس آیین بهائیت است و دوست دارم تحلیل علمی و اقناع کننده شما راجع به
آن را در جوابی که بعداً خواهید داد و البته پاسخش را نیز دریافت خواهید
کرد، بشنوم. جناب شوقی ولی امر الله شما در کتاب مستطاب قرن بدیع (ج 2، ص
82) از زبان جدّ گرامی خویش (حضرت بهاء الله) چنین مرقوم می دارد: «ایامی
که این مظلوم [یعنی بهاء] در سجن [زندان ناصرالدین شاه] اسیر سلاسل و اغلال
بود سفیر دولت بهیّه ایده الله تبارک و تعالی نهایت اهتمام در استخلاص این
عبد مبذول داشت و مکرر، اجازه خروج از سجن صادر گردید ولی پاره ای از علمای
مدینه در اجرای این منظور ممانعت نمودند [خدا بگویم این علمای شیعه را چه
کند که همه جا موی دماغ بیگانگانند!] تا بالاخره در اثر پافشاری و مساعی
موفور حضرت سفیر، استخلاص حاصل گردید، اعلی حضرت امپراتور دولت بهیّه روس
ایده الله تبارک و تعالی حفظ و حمایت خویش را فی سبیل الله مبذول
داشت...». (نقل از ایام 29، ص 7). همین گونه نمک گیرشدن های حضرات از
الطاف «فی سبیل الله»! همسایه محترم و معزز شمالی آن روز ایران (یعنی رژیمِ
تزاریِ زورگو و اشغالگر قفقاز و مرو و دیگر نقاط ایران در طول قرن 19 و دو
دهه نخست قرن 20، و از موانع مهم استقلال و آزادی میهنمان در این دوران
حساس و طولانی تاریخ) بوده که سبب شده جناب میرزا ابوالفضل گلپایگانی
(مبلغ بسیار برجسته فرقه شما) در نامه به میرزا اسدالله خان، بهائی
سرشناس، از امپراتور درازدست تزاری با عنوان «دولت قویّه بهیه روسیه اطال
الله ذیلها من المغرب الی المشرق و من الشمال الی الجنوب» یاد کرده و توصیه
کند که: جمیع دوستان به دعای دوام عمر و دولت و ازدیاد حشمت و شوکت اعلی
حضرت امپراطور اعظم الکساندر سوم و اولیاء دولت قوی شوکتش اشتغال ورزند».
(برای سند مطلب ر.ک: ایام 29، ص 9). شما که نویسندگان ایام را، برای تفسیر
مطالب کتب امری، اکیداً توصیه به مراجعه به بهائیان می کنید، اگر اجازه
بدهید همین جا درگوشی از جناب عالی (به عنوان یک بهائی مدّعی صاحب نظر
بودن) بپرسم که آیا تعبیر جناب گلپایگانی مبنی بر درخواست وسعت یافتن
قلمرو «دولت قویه بهیه روسیه» از مغرب تا مشرق و از شمال تا «جنوب»، آیا
میهن عزیزمان ایران را که در «جنوب» امپراتوری درازدست تزاری قرار داشت (و
اتفاقاً طفلکی خیلی هم خواب سلطه بر آن را می دید) شامل می شد؟! آیا اساساً
تا کنون به این گونه «نصوص امری» و لوازم معنا و پیامدهای اجرای آن
اندیشیده اید یا فقط بلدید مته به خشخاش مطالب دیگران بگذارید؟!
عجیب است
که در نقدتان بر دکتر آدمیت (با عنوان «فریدون آدمیت و بهائیان»، مندرج در
سایتهای بهائی) چشمتان را بر این همه شواهد بارز و متقن تاریخی بسته و چنین
درفشانی کرده اید: «سخن راندن از ارتباط بهائیان با بیگانگان و جاسوسی برای
آنان، چنان عمل سخیف و بی مغزی است که این کار حتی دیگر برای شستن مغز
فرزندان نابالغ دبستان نیز کارایی ندارد. تاریخ دهه های اخیر به خوبی بی
مایه و مغرضانه بودن این سخن را نشان داده اند»! واقعاً که باید به این همه
«انصاف و واقع بینی و حق پذیری و اخلاق نویسندگی» آفرین گفت! لابد مقصودتان
از شواهد تاریخیِ دال بر پاکی ساحت قدس تشکیلات بهائیت از ارتباط با
بیگانگان «در دهه های اخیر» نیز، اموری است نظیر تبریک آقای لیندون جانسون
(رئیس جمهور اسبق آمریکا و قهرمان کشتار ویتنام و حامی اسرائیل در جنگ شش
روزه) در سال 1346 به محفل بهائیت آمریکا بابت یکصدمین سالگرد تأسیس
بهائیت؛ حمایت رسمی رونالد ریگان رئیس جمهور همان کشور در 1362 از بهائیان
دستگیر شده به اتهام جاسوسی درایران؛ دیدار آریل شارون نخست وزیر اسرائیل
(قصاب مشهور صهیونیست در کشتار وحشیانه فلسطینیان مظلوم در صبرا و شتیلا)
در 1382 از مرکز فرقه شما در هند؛ وبالاخره اظهارات رسمی ایهود اولمرت
(نخست وزیر اخیر اسرائیل و فاتح قهرمان! جنگ با شیر مردان حزب الله لبنان)
در دی 1385 در دلگرمی دادن به بهائیان ایران و اسرائیل! یادتان باشد در
عالم دیپلماسی ماکیاولیستی و سوداگرانه امروز، امپریالیسم آمریکا و
صهیونیسم بین الملل هیچ گاه «مفت و مجان» برای کسی این گونه مایه نمی
گذارند، و ملت دلیر و هوشمند ایران، دوستان و دشمنان خویش را، از جمله، با
این معیار اساسی، محک می زند.
* انکار
ناشیانه واقعیات، به رغم ادعای حقیقت گویی!
آقای
امینی،
البته
وقتی رهبرتان جناب شوقی افندی، «حفظ و حمایت اعلی حضرت امپراتور دولت بهیه
روس ایده الله تبارک و تعالی» از بهاء (مؤسس آیین شما) را اقدامی «فی سبیل
الله»! قلمداد می کند (بحمد الله نمردیم و معنای «فی سبیل الله» را هم
فهمیدیم!) باید هم امثال جناب عالی که پیرو آن مکتبید، از اساس، منکر هر
نوع ارتباط فرقه با بیگانگان بشوید. باز هم گلی به جمال شما که مثل جناب
شوقی و ابوالفضل گلپایگانی، کار این بیگانگان ملوس! را اقدامی «فی سبیل
الله»! نشمرده و حضرت امپراتوری تزاری را به دعای خالصانه! «ایده الله
تبارک و تعالی» و «اطال الله ذیلها من المغرب الی المشرق و من الشمال الی
الجنوب» نستودید، بلکه کبک وار سر در برف اوهام فرو برده و منکر اصل قضیه
شدید! واقعاً با این انکار ناشیانه حقایق تاریخی و این منطق مشعشع! توقع
دارید که ملت هوشمند و وطن خواه و ضد استعمار ایران، نفهمد که چه خبر است و
(به قول مرحوم دکتر جواد شیخ الاسلامی در پاورقی بر کتاب خاطرات سیاسی سر
آرتور هاردینگ وزیر مختار بریتانیا در زمان مظفرالدین شاه) «هادی» را از
«گمراه» تشخیص ندهد؟!
جالب است
که شما با این شیوه از انکار ناشیانه واقعیات، در نقدتان بر دکتر آدمیت می
نویسید که: «من مجامله و پرده پوشی تاریخی را روا نمی دارم و شاید در
مواردی ننوشتن را بر نوشتن ترجیح دهم، اما زمانی که می نگارم، با حقیقت
بازی نمی کنم و آنچه را که حقیقت می پندارم بر صفحه کاغذ می آورم. اما
آدمیت و امثال او که در ایران و خارج از ایران بسیارند، با حقیقت بازی کرده
و می کنند و آن را به نحوی که خود می خواهند یا سود بیشتری در پی دارد،
ارائه می نمایند»! می بینید که همان قدر که در «خودستایی بیجا» سخاوت
دارید، در «اتهام زدن به دیگران» نیز گشاده دستید! و الحق که دو کفه ترازو
را برای حفظ «عدالت»! خوب در یک سطح نگه داشته اید (و چه دلیلی برای اثبات
عدالت و اعتدال! جناب عالی، بهتر از این؟!).
3. نوشته
اید: اگر نویسندگان ایام ضد انگلیس اند چرا به جای نوشتن مطلب علیه جامعه
بهائی، «نمی روند و سفار ت انگلیس را تسخیر نمی کنند و این استعمارگران را
از مملکت بیرون نمی نمایند؟». به راستی که راهکار عجیبی ارائه داده اید:
تسخیر سفارت انگلیس در ایران، و اخراج دیپلماتهای انگلیسی از کشور، به خاطر
چند جاسوس! ظاهراً بدتان نمی آید که روابط سیاسی و دیپلماتیک معمول بین
جمهوری اسلامی ایران و دول غربی، قطع شود و از این طریق، مشکلاتی برای دولت
و ملت مسلمان ایران ایجاد گردد (که شاید دری به تخته بخورد و از این نمد،
کلاهی هم برای شما دوخته شود!) و بعید نمی نماید که هم مسلکان شما نیز در
لندن چنین توصیه ای را به دولت انگلیس (برای دامن زدن به تضاد بیشتر میان
آن کشور با ایران اسلامی) کرده باشند! آخر شما برای دربار لندن فاقد ارزش
نیستید و رهبرتان از آنجا، لقب «سِر» و نشان «شوالیه» امپراتوری گرفته
است!
باید به
عرض برسانم که راهکارتان، خیلی ناشیانه و ناشی از بی اطلاعی آشکار شما از
وضعیات و ملزومات سیاست خارجی کشورهای دنیا است. بستن سفارتخانه یک کشور، و
قطع کامل روابط دیپلماتیک با آن، امری ساده نیست (که تا مشکلی در روابط دو
کشور بروز کرد از آن بهره گیرند) و نوعاً در نقطه انفجار یک بحران همه
جانبه، طولانی، فزاینده و علاج ناپذیر بین دو کشور رخ می دهد. چنانکه سفارت
انگلیس در ایران، زمانی در دوران حکومت ملی دکتر مصدق، مسدود گشت که همه
راههای سیاسی و دیپلماتیک برای رفع بحران ناشی از ملی شدن صنعت نفت در
ایران، به بن بست رسیده و از نظر مقامات سیاسی ایران، استعمار بریتانیا
توسط عوامل رنگارنگ خویش در کشورمان، وقیحانه و آشکارا مشق «براندازی» می
کرد. حتی گاه می بینیم که میان دو کشور، سالها جنگ رسمی بر پا است، اما (به
دلایل گوناگون، از آن جمله، کسب اخبار و ...) سفارتخانه های دو کشور در
قلمرو یکدیگر، باز و مشغول فعالیت است، چنانکه سفارت ایران و عراق، در طول
دوران جنگ سهمگین میان دو کشور، تا این اواخر باز و گشوده بود.
مهم،
گشوده بودن یا نبودن سفارتخانه های بیگانه در کشور نیست؛ آنچه اهمیت دارد
حفظ «استقلال، آزادی و اقتدار ملی» کشور است که اگر روزی احساس شود وجود
چیزی در کشور (مثلاً باز بودن سفارتخانه آمریکا ) مانعی جدّی در سر راه این
استقلال و آزادی و اقتدار است و این مشکل، علاجی هم جز «کشیدن دندان»
ندارد، از طرق مقتضی اقدام به دفع و رفع آن مانع می شود و تازه در آن صورت
نیز، کشوری ثالث، «واسطه» انجام روابط ضروری بین دو کشور درگیر می گردد.
بنابراین، به صرف کشف مثلاً یک شبکه جاسوسی از عوامل انگلیس در کشور، تسخیر
سفارتخانه آن دولت و اخراج دیپلماتهای آن از کشور (تکرار آنچه که در اوایل
پیروزی انقلاب اسلامی، در مورد سفارت آمریکا رخ داد) ضرورت نمی یابد؛
جاسوسها را می گیرند، محاکمه و مجازات می کنند و به حریف نیز هشدار می دهند
که دیگر از این فضولیها نکند!
* چطور به
خود اجازه دادید...؟
فکر می
کنم ، اگر به جای شتابزدگی در نوشتن مقاله علیه این جانب و نشریه ایام (و
در واقع، هتاکی و سنگ پرانی به حقیر و نویسندگان محترم ایام) دندان به جگر
گذارده و یک بار به روخوانی دقیق مقالات ایام می پرداختید، گمان نمی کنم
این گونه مرتکب سخنان و ادعاهای سست و بی بنیاد می شدید.
شما که با
نوشتن قدتان در همان روز انتشار ایام، طبعاً فرصت مطالعه دقیق دهها مقاله
ویژه نامه و تأمل کافی در مندرجات آنها را نداشته اید، چطوربه خود اجازه
دادید از روی تیترمقالات، حکم صادر کنید، مسخره نمایید و راهکارهای عجیب
وغریب راجع به سفارت انگلیس ارائه کنید. با این کار نمی توانید بر پیشینه
سیاه و استعماری انگلستان در کشورمان ــ که فرقه شما مرهون الطاف آن است
(موضوع اعطای نشان و لقب سر به عباس افندی توسط دربار لندن، و...) سرپوش
بگذارید. پاسخ این راهکار را ملت شریف و سربلند ایران بیش از ربع قرن است
که با انقلاب اسلامی شکوهمند خویش، که منجر به شکستن هیمنه استعمارگران در
جهان شد، داده است. منظور اصلی، قطع ید اجانب از مقدّرات این کشور، و احیاء
استقلال و آزادی ملی ایران بود، که خوشبختانه محقق شد. ظریفی، با خواندن
نقد شما بر من، گفت: آقایان لازم است در دادن این گونه پیشنهادها، قدری
احتیاط کنند. گفتم: چطور؟ گفت: اگر درب سفارت انگلیس در ایران بسته شود،
دوستان خوب انگلستان به کجا پناهنده و ملتجی خواهند شد؟ آخر، سفارت آمریکا
که درایران تعطیل است!
زمانی
که برخورد غیر منطقی شما (و برخی از دوستانتان) را درناسزا گویی به
نویسندگان ایام (و کلاً توهین و اسائه ادب به ملت ایران و پیشینه و نخبگان
آن) می بینیم، به نظرم می رسد که به جای توصیه انصاف، به شما آموخته اند که
منتقدان و مخالفان را شدیداً منکوب و لجن مال کنید تا مبادا حرف حقشان به
گوش اتباع تشکیلات برسد! غافل از اینکه، دنیا دنیای «ارتباطات» است و
امروزه، دیگر این گونه ترفندها، جواب نمی دهد.
آقای
امینی،
با این
روش ها به «تحرّی حقیقت»، که خود از آن دم می زنید، نخواهید رسید. اگر
جویای حقیقت اید، ابتدا خود را از حصار تنگ تفکر و تعصب تشکیلاتی رها
ساخته، سپس خوب و با دقت، به سخن دیگران گوش فرادهید و نهایتاً نیز منصفانه
به ارزیابی بنشینید. وقتی به اعتراف خود شما، جواب دادن به تمامی مقالات
ایام ازعهده یک نفر خارج است، چرا و چگونه آن یک نفربه خود اجازه می دهد
درباره کلّ یک اثرتحقیقی، حکم صادر کند؟!
* ارجاعات
فراوان مقالات ایام به منابع بهائی
نکته
دیگراینکه، در مقاله تان نوشته اید: «چگونه می توانید ادعا کنید که از
حقیقت می گویید، در حالی که هیچ کدام از آن حدود 50 نویسنده مقالات ویژه
نامه، به هیچ یک از بهائیان ایران رجوع نکرده اند تا اطلاعات خود را با
معیاری دیگر نیز محک بزنند»، و این امر را نشان عدم «صداقت» و «یک تنه به
قاضی رفتن» این جانب و نویسندگان ایام، شمرده و افزوده اید: «جالب آن که با
این که یک تنه به قاضی رفته اید، اما باز هم حق با شما نیست!».
در پاسخ
باید به عرضتان برسانم که، اولاً اگر آن «معیار دیگر»، سخنان سست و هتاکانه
امثال جناب عالی باشد که نمونه های آن را فوقاً دیدیم، فکر نمی کنم «معیار
مناسب»ی برای تشخیص صحت و سقم برداشتهای علمی پژوهشگران از اسناد و مدارک
موجود تاریخی (اعم از منابع بهائی و غیر بهائی) باشد و عدم اطلاع از آن،
خسرانی را برای دنیا و آخرت آنان رقم زند! ثانیاً در مقالات ایام، جابجا
(خصوصا در مباحث اساسی و استراتژیک نظیر پیوند سران بهائیت با دول
استعماری، و توبه باب از دعاوی خویش) ارجاعات فراوانی به منابع دست اول و
معتبر بهائیان شده که در نوع خود، بی نظیر است، و لازم می دانم برای روشن
شدن میزان «صداقت و انصاف» جناب عالی در داوری و انتقاد فوق، لیست تفصیلی
آن منابع را که کراراً در طول مقالات ایام به آنها ارجاع و استناد شده
تقدیم کنم:
الواح
مبارکه حضرت بهاء الله... شامل اشراقات و ...؛ لوح شیخ؛ و نیز کتاب مبین
(همگی حاوی نوشته های میرزا حسینعلی بهاء، مؤسس بهائیت)؛ مقاله شخصی
سیاح...، نوشته عباس افندی (سومین پیشوای بهائیان)؛ مکاتیب عبدالبهاء، از
همو؛ خطابات عبدالبهاء، از همو؛ قرن بدیع، شوقی افندی (چهارمین پیشوای
بهائیان و به اصطلاح ولی امر الله آنها)؛ توقیعات مبارکه لوح قرن، از همو؛
گوهر یکتا...، روحیه ماکسول (بیوه شوقی افندی و رهبر بهائیت پس از وی)؛
ظهور الحق، نوشته اسدالله فاضل مازندرانی (نویسنده و مبلغ شهیر بهائی)؛
اسرارالآثار خصوصی، از همو؛ تذکره شعرای بهائی، نعمت الله ذکائی بیضائی (از
عناصر سرشناس بهائی)؛ مطالع الانوار، تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ترجمه و
تلخیص عبدالحمید اشراق خاوری (نویسنده و مبلغ مشهور بهائی)؛ ایام تسعه،
اشراق خاوری؛ شرح احوال جناب میرزا ابولفضائل گلپایگانی، با مقدمه اشراق
خاوری؛ رحیق مختوم، قاموس لوح مبارک قرن، از همو؛ مائده آسمانی، از همو؛
کشف الغطاء عن حیل الاعداء، میرزا ابوالفضل گلپایگانی (نویسنده و مبلغ شهیر
بهائی)؛ حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی (نویسنده و مبلغ شهیر بهائی)؛ حضرت
بهاء الله، از همو؛ حیات حضرت عبدالبهاء و حوادث دوره میثاق، از همو؛ حضرت
رب اعلی، حسن موقر بالیوزی (از سران بهائیت و ایادی امر الله)؛ بهاء الله
شمس حقیقت، از همو؛ الکواکب الدریه، عبدالحسین آواره (مبلغ و نویسنده مشهور
پیشین بهائی)؛ بهاء الله و عصر جدید، دکتر اسلمنت (از سران شاخص بهائیت و
مقربان درگاه شوقی)؛ مصابیح هدایت، عزیز الله سلیمانی (نویسنده و مبلغ شهیر
بهائی)؛ خاطرات مالمیری، محمد طاهر مالمیری (از بهائیان شاخص)؛ سالهای
سکوت، خاطرات اسدالله علیزاد (از بهائیان شاخص مقیم روسیه)؛ عهد اعلی،
زندگانی حضرت باب، ابوالقاسم افنان (خویشاوند باب، و از نویسندگان معاصر
بهائی)؛ ادیان بابی وبهائی، موژان مؤمن (از نویسندگان سرشناس معاصر
بهائی)؛ قبله عالم، عباس امانت، نویسنده معاصر بهائی؛ و شماره های گوناگون
مجلات «آهنگ بدیع» و «اخبار امری» (ارگان رسمی بهائیان ایران).
با این
حساب، آیا منصفانه و صادقانه است که محققانی را که با صرف ماهها از وقت
ارزشمند خود، به انگیزه روشنگری علمی& علاوه بر بررسی صدها سند و مآخذ
تاریخی، دهها بار به منابع بهائی فوق مراجعه و در مقالات خود به آنها
استناد کرده اند، مورد اتهام و فحاشی قرار دهید؟! می بینید «که با این که
یک تنه به قاضی رفته اید، اما باز هم حق با شما نیست!».
آقای
امینی،
از شما می
پرسم که آیا مندرجات منابع بهائی فوق، «لُغَز و معمّا» بوده و تنها امثال
جناب عالی، قادر به «رمزگشایی» از آن هستید، و بنابراین باید محققان غیر
بهائی دست نگهدارند و همچون طفل مکتبی، بدون اجازه شما و تشکیلاتتان، این
منابع را نخوانند و اگر خدای نکرده خواندند، نفهمند، و اگر فهمیدند، چون و
چرا نکنند و مفاد آن را با اسناد و مدارک معتبر تاریخی نسنجند، و اگر
سنجیدند و بین این منابع و آن اسناد و مدارک، تعارضی دیدند یا حتی از خود
منابع بهائی، بوی وابستگی و سازش رهبران فرقه با بیگانگان را حس کردند و یا
و یا...، خود هیچ استنباط و نتیجه گیری منطقی و علمی از موضوع نکنند و
«اغنام وار»، تنها توجیهات کهنه و نخ نمای محفل را مبنی بر اینکه مثلاً کمک
تزار به شخص بهاء، خالصانه و«فی سبیل الله»! صورت گرفته و هیچ بند و بست و
قول وقراری پشت پرده بین بهاء و حضرت پرنس دالگورکی! در کار نبوده، بپذیرند
و دم نزنند؟! این است «متدولوژی» درخشان و مترقی شما در عصر ماهواره و
اینترنت؟!
» صفحه 2
|