|
پاسخ دوم
آقای موسی فقیه حقانی به آقای تورج امینی
بسم الله
الرحمن الرحیم
آقای تورج
امینی
«جوابیه شماره 1» شما را ملاحظه کردم. از اینکه به نحوی غیر منتظره اما با
شهامتی درخور تحسین، از برج تندی و هتاکی به این جانب و نویسندگان محترم
ایام 29 فرود آمده، از من و آنان پوزش طلبیده و حتی خواسته اید که به عنوان
برادری بزرگتر، از سر تقصیر جناب عالی بگذرم، متشکرم و امیدوارم خداوند
توفیق درک و التزام کامل به حقیقت، و جبران مافات، را به همه ما عنایت
فرماید. دستیابی به هدایت الهی و طیّ مدارج عالی کمال، هزینه هایی بعضاً
سنگین می برد که باید آنها را پرداخت، و اعتراف شجاعانه به خطا، یکی از
ضروری ترینِ آنها است.
البته
متقابلاً خواسته اید که من نیز «به خاطر نسبتهای ناروایی که به بهائیان،
وارد» ساخته ام از آنان عذر بخواهم، که باید خاطر نشان سازم به یاد ندارم
تا کنون نسبتی ناروا و بی دلیل به کسی داده باشم و در هر حال مطمئن باشید
که هر گاه با «دلایل منطقی و مُقنِع» (و نه صِرفِ «اتهام» یا احیاناً
«تعیین نرخ در بین دعوا») ثابت شد از من چنین خطایی نسبت به دیگران سر زده
است قطعا پوزش خواهم خواست.
آقای
امینی، راستش، این چرخش 180 درجه ای تان، قدری شگفت زده ام کرد. از آن
درشت گویی ها و رجزخوانی های اولیه، حسابی پوست انداخته اید! نمی دانم تنها
من و دوستانم از این موهبت برخوردار شده ایم، یا اصلاح کلّی در رفتارتان
نسبت به منتقدان بهائیت، صورت گرفته است؟
در
نخستین مقاله تان علیه من، با لحنی چنین از بنده استقبال کرده بودید: «جناب
آقای حقانی... سالها است دوره متدولوژی شما به سر آمده و متأسفم که دیر
خبردار می شوید. شما برای نوشتن مطالب خودتان، به ذهن توهم افزای خودتان
رجوع می کنید... و برای منکوب کردن مخالف، به تمام دروغ ها و دزدی های
تاریخی متوسل می شوید. با چنین متدولوژی که شما در پیش گرفته اید، پر واضح
است که به حقیقتی نخواهید رسید... از اولین جملاتی که در کودکی به من یاد
داده اند [رعایت انصاف بوده است]... ای کاش از انصاف به خرج دادن من در ...
کتاب [اسنادی از زرتشتیان معاصر ایران] نیز بهره ای می گرفتید...». اما
اینک می بینم، در جوابیه شماره یک تان، از خود به عنوان «شخص متلک پرانی»
یاد کرده اید که می تواند «مخاطب»اش «را عاصی» کند و «البته خود واقف» است
که این روش، «روش درستی نیست» و لذا برای انجام مناظره قلمی با این جانب،
بهتر دیده اید «آن روش اعصاب خرد کن را کنار» گذارید «و با این پیش فرض که»
بنده «قلباً» می خواهم با شما «بر سر کشف حقیقت، گفتگو» کنم، «در معذرت
خواهی پیش دستی» کرده اید. قلم خود را «قلمی سرکش» شمرده و افزوده اید: آن
را «رام می کنم ... و از اینکه به شما پرخاش نموده و نسبت ناروا ابراز
داشتهام، پوزش می طلبم و امیدوارم شما نیز به عنوان یک برادر بزرگتر از سر
تقصیر این جوان بگذرید».
اذعان
کرده اید که من و دوستانم نه در پی دعوا، بلکه در پی «مفاهمه» و بحث علمی و
منطقی هستیم و این قدم را هم (ظاهراً) برداشته ایم و شما از این بابت، خیلی
خوشحال بوده و آن را به فال نیک می گیرید. نیز اظهار تشکر و مسرّت کرده اید
که این جانب، با وجود «آن همه گرفتاری مطبوعاتی و شغلی، حوصله به خرج
داده» و اگر نه همه مقالات شما، دست کم «بسیاری از آنها را» خوانده ام،
هرچند (به زعم شما) قصد من (یا دوستانم) گذشته از «پی بردن به نظریات» شما،
«انتقاد و خرده یابی» نیز بوده است، و افزوده اید: «انتقاد از هر نوشته ،
پختگی نوشته های بعد را بیشتر می کند و من از انتقادات شما استقبال می
نمایم (کما این که دارم چنین می کنم)؛ اشتباهاتم را برطرف می سازم و سمت و
سویی درست تر به نوشته های بعدی خود می بخشم».
پاره
ای از جملات شما در جوابیه شماره یکتان، البته، موهمِ این معنا است که
عذرخواهی شما از به قول خودتان «درشت گوییها» و «متلک پرانی ها»ی پیشین،
جنبه مصلحتی داشته و تمهیدی برای باز ماندن باب گفتگو است، مثل این که
نوشته اید: «من قلم سرکش خودم را رام می کنم و از شما عذر می خواهم تا باب
مفاهمه باز بماند». اگر چنین باشد، باید بگویم چنانچه اذعان دارید که هتاکی
و پرخاش به منتقدان، روشی «نادرست» است، بهتر است عذرخواهی از این امر،
تنها به انگیزه اصلاح خطاها صورت گیرد؛ حال می خواهد بحث و گفتگویی با
امثال من در کار باشد یا نباشد. همچنین، ضمن اذعان به نادرستی روش مزبور
گفته اید: «در همین نوشتار هم می شود که راه پیشین را ادامه بدهم»؛ که سخن
درستی نیست و باید بگویم به هیچ وجه صلاحتان نبود که راه و روش پیشین را
ادامه دهید. چون با این کار کاملاً خود را پیش خواننده تیز بین و فهیم،
فردی دور از ادب و اخلاق علمی معرفی می کردید و روشن است که این امر هرگز
به نفعتان نبود...
به هر
روی، این اعتراف صریح به اشتباه، و (به قول جناب باستانی پاریزی) این «خود
مشت و مالی»، که امیدوارم «صادقانه و غیر تاکتیکی» باشد ــ بی شک گام
(اخلاقی) خوبی برای اصلاح رویّه پیشین، و مقدمه لازمی برای رسیدن به حقیقت،
خواهد بود و البته لوازمی دارد که در ادامه مقال به برخی از مهمترین آنها
اشاره خواهم کرد.
*
اذعان به حقایق جالب و راهگشا در بحث
ضمناً
باید بگویم (و بابت آن نیز از شما تشکر کنم) که در جوابیه شماره یکتان،
اعترافات خوبی به برخی واقعیات کرده اید که راه را برای تفاهم علمی و منطقی
بر سر مسائل اساسی و بنیادین، می گشاید. نظیر اینکه نوشته اید: «تشکیلات
فراماسونری نه تنها آش دهن سوزی نبود ، بلکه ایران را به کجراهه برد». نیز
به ماهیت استعماری بریتانیا و جنایات آن در تاریخ اجمالاً اذعان کرده و
گفته اید: «در این که استعمار انگلستان به دنبال منافع و مطامع سیاسی خود
بوده شکی نیست و در این که در این راه به بسیاری از بیگناهان و بی پناهان
ظلم روا شده نیز بحثی وجود ندارد...». همچنین، در نقد عملکرد آقای بهبهانی،
مدعی «ارتباط او با سفارت» انگلیس شده اید و این امر را نقصی برای وی شمرده
و از من خواسته اید «پدیده ارتباط با سفارت را برای» شما «توضیح و تشریح»
کنم. فقط امیدوارم به لوازم این اعترافات، پایبند بوده و مثلاً در تقبیح و
محکوم ساختن «ارتباط با سفارت» بیگانه، بین افراد بهائی و غیر بهائی، تبعیض
قائل نشده و هر کس را که این پدیده در زندگیش وجود داشته است (حتی اگر مؤسس
بهائیت باشد) مرد و مردانه، مشمول این تقبیح بدانید و به قبح آن در باره
آنها تصریح کنید. زیرا نمی شود که ارتباط با سفارت بریتانیا بد باشد، اما
ارتباط با مثلاً سفیر روس تزاری (پرنس دالگورکی) خوب باشد، یا ارتباط با
سفارت بریتانیا بد باشد ولی پیوند با مقامات استعمار بریتانیا در فلسطین
اشغالی، و گرفتن نشان و لقب از دربار لندن، خوب باشد! چون تصدیق می نمایید
که بد، همه جا بد، و خوب، همه جا خوب است. یا زمانی که به ارتباط و همکاری
سران و مبلغان بهائی (نظیر خانم ماکسول و ابوالفضل گلپایگانی و علی اکبر
فروتن) با انجمنهای ماسونی و شبه ماسونی (ر.ک: ایام 29، ص 30) و بالاتر از
آن، به سخنرانی آقای عباس افندی در محافل ماسونی آمریکا می رسید و مثلاً
این عبارت را که مجله «اخبار امری» شما صریحاً آورده و نوشته است: آقای
عباس افندی «در مدت 8 ماه... شهرهای عمده امریکای شمالی را بازدید فرموده و
در هر شهر در کلیساهای پروتستان ـ معابد یهود و معاهد ماسونیکMaconnique
و غیره به موعظه پرداخت» 1 می
بینید، دیدگاه انتقادی تان نسبت به تشکیلات فراماسونری، «دگردیسی» و «قلب
ماهیت» پیدا نکند!
همین
جا اجازه دهید دلسوزانه به شما توصیه ای بکنم: حال که وارد عرصه بحث و
گفتگوی علمی با این جانب شده اید، پیشنهاد می کنم یک بار (فارغ از تعصب و
پیش داوری منفی) مقالات ایام 29 را در بخشهای مربوط به پیوند سران بهائیت
با دولتهای استکباری، تماماً با دقت و حوصله مطالعه نمایید و سپس مطالب را
«سر جمع» (و نه «پراکنده و مُثله شده») در نظر بگیرید و مورد استنتاج قرار
دهید، و سپس خود را جای محقق و پژوهشگری بگذارید که هیچ گونه تعصب آیینی
نسبت به بهائیت، و بستگی تشکیلاتی به سران ورهبران آن، ندارد و در عین حال
این همه مطالب مستند را در مورد پیوند سران بهائیت با دولتهای استعماری می
بیند، و آنگاه ببینید چه اتفاقی می افتد؟...
ضمناً
خوب است پاسخ این سؤال را از وجدانتان بجویید: شما که در اولین مقاله علیه
من (با عنوان: آقای موسی فقیه حقانی و دزدیدن تاریخ!) ادعا کرده اید از
کودکی در مکتب «انصاف»، بزرگ شده و مظهر این خصلت انسانی هستید، چرا و
چگونه با وجود گذشت دهها سال از عمر، در بحث با دیگران، به قول خود قلمی
«سرکش» و روشی «پرخاشجو و اعصاب خرد کن» دارید، چندان که وقتی حریف، آینه
ای به دستتان می دهد تا خود را در آن ببینید، از رفتار خود شرمنده شده و
مجبور می شوید رسماً از این روش «نادرست» عذرخواهی کنید؟! این جانب در پاسخ
به این سؤال اساسی، حرفهای اساسی تری دارم که در زمان خود خواهم گفت، اما
دوست دارم نخست پاسخ شما را بشنوم.
* در
مورد تک تک مطالب، جواب دارم
آقای
امینی، در مورد یکایک مسائلی که در جوابیه مفصلتان مطرح ساخته اید پاسخ
دارم و پاسخ را نیز (که ناظر به «اصولی ترین مسائل» قابل طرح خواهد بود)
دریافت خواهید کرد. در این مجال کوتاه، تنها چند نکته را خاطر نشان ساخته و
انجام آنها را اکیداً از جناب عالی می خواهم.
* باید
از ملت ایران عذرخواهی کنید!
1. ضمن
تحسین مجدد از اقدام اخلاقی شما دائر بر عذرخواهی از توهین و هتاکی به من و
دوستانم، نمی توانم از بیان نکته ای که سخت دل من و آنان را به درد آورده
خودداری کنم و جبران آن را مصرّانه از شما نخواهم. شما پیش از درشتگویی به
من و دوستانم، به ملت شریف ایران توهین روا داشته اید. ایران بزرگ و
سرافراز را «روستا»، نخبگان آن (از هر گروه و گرایش) را دارای «تفکر
روستایی و خام»، و جنبشهای تاریخسازش را «اُفت و خیزهای رو به سراشیبی
سقوط» و فعالان آنها را «بازیگران سیاسی» خوانده اید. برخی از عبارات گویای
شما در این زمینه را در مقاله «هیاهوی بسیار برای هیچ!» آورده ام و در
اینجا نمونه وار تنها به یک مورد آن اشاره می کنم: در مقاله تان «درباره
میرزا رضا کرمانی، قاتل ناصرالدین شاه»، با نقل سخنی از میرزا رضا که گفته
است: تأسیسات علمی و صنعتی جدید (بانک، راه آهن و ...) زمانی «اسباب ترقی»
ایران خواهد بود که به دست خود ما ایرانیان ساخته شود نه به دست بیگانگان
استعمارگر، فرصت را برای حمله و توهین به کلیه اصلاح طلبان ایرانی مغتنم
شمرده و نوشته اید: «این سخن بی مایه نیز در زمره همان لقلقه های دهان سید
جمال [الدین اسدآبادی] و اطرافیانش قرار داشت که میرزا رضا طوطی وار
آموخته بود. این سخن، منحصر به او نبود، بسیاری از روشنفکران و مصلحین آن
روزگار، همین سخن بی معنی را گفته اند و نوشته اند... میرزا رضای تروریست،
نمونه عملی روشنفکری ایرانی است: تفکری روستایی و خام در اصلاحات سیاسی /
اجتماعی / فرهنگی». در ادامه افزوده اید: «این که سید جمال الدین اسدآبادی
در ایران این همه مهم شده، فیلمش را می سازند، مقالاتش را منتشر می کنند و
رشته ای پوشالی به نام "جمال شناسی" هم درست کرده اند، از سر بی کسی و بی
فکری در تاریخ روشنفکری ایرانی است که خود داستان مفصل دیگری دارد. وقتی
قائد مشروطه ما عبدالله بهبهانی رشوه بگیر است و وقتی سردار ملی ما ستارخان
شرابخواره و اسب دزد است، تئوریسین چنین داستانی نیز باید کسی باشد که شب
های... همه چیزمان باید به هم بیاید!».
عجیب
است که با وجود این گونه عبارات توهین آمیز، مرا متهم ساخته اید که در باره
حرف های شما «دچار سوء تفاهم» شده ام و گفته اید که نباید سخنان اهانت
آمیزتان به «مردم [ایران در] دوره قاجار و نخبگان آن دوره» را «توهین به
مردم شریف و آزاده ایران، تلقی» کنم و افزوده اید: «من حرفی از آزادگی مردم
ایران نزده ام و در عین حال نمی دانم تعریف شما از مرد آزاده چیست و آیا
تعریف شما آن قدر جامع هست که مردم امروز ایران، دوره پهلوی و مردم دوره
قاجار را دربربگیرد؟ بنده اگر از روستای ایران یادی کرده ام ، نگاهم به 60
یا 70 سال قبل بوده که آدمیت شروع به تاریخ نگاری کرد ؛ شما نمی توانید
زمان را از سخن من منتزع کنید و سخن مرا به زمان های دیگر منتقل سازید. به
اعتقاد من، آدمیت کلاه گشادی بر سر مردم ایران ( و خصوصا مورخان ) گذاشته و
هر کس دنباله رو او شده ، کور و نابینا بوده است. کور و نابینا بودن دلالت
بر جهل و بی سوادی می کند و نه بی شرافتی! شما از کجا به کجا پریده اید؟
آیا شما معتقدید که مردم هفتاد سال پیش باسواد و بینا بودند؟ ... شما اگر
علمی نگاه میکنید و علمی می نویسید و با اصل حرف من مسأله دارید ، باید
استدلالات مرا بررسی کنید و در باره اش بنویسید ، نه این که متلک های مرا
معیار سنجش حرفم بگیرید».
آقای
امینی، نمی دانم که خودتان نیز متوجه سستی «توجیهات» خود و حتی «تناقض» در
کلام خویش هستید یا نه؟! در صدر کلامتان، سخنان (توهین آمیز) خویش را متوجه
«مردم [ایران در] دوره قاجار و نخبگان آن دوره» شمرده اید، اما بلافاصله پس
از آن، خود اعتراف کرده اید که اگر از روستای ایران [و کوری و نابینایی
اکثر مردم و مورخان آن] یاد کرده اید نگاهتان «به 60 یا 70 سال قبل بوده
که آدمیت شروع به تاریخ نگاری کرد»، و این، یعنی مردم ایران و نخبگان آن در
دوره پهلوی (و نه قاجار)! زیرا زمانی که در اواسط دهه 1320، نخستین بار
کتاب فریدون آدمیت درباره امیر کبیر منتشر شد، نه تنها سالها از انقراض
سلسله قاجارمی گذشت، حتی رضاخان نیز پس از 20 سال دیکتاتوری، کشور را ترک
کرده و چند سال بود که پسرش عنوان سلطنت داشت!
وانگهی، «نفوذ و تأثیر» آدمیت روی تاریخ نگاران ایرانی (که شما البته در
مورد «عمق و گستره» آن، اغراق می کنید) مربوط به پس از دهه 1320 و عمدتاً
مربوط به دهه 40 شمسی به بعد می شود. بنابراین، وقتی از کشور ایران به
عنوان «روستا»یی یاد می کنید که «اکثر مردمان و مورخانش نابینا بودند و هیچ
کس از بازی فوتبال تاریخ چیزی نمی دانست» و لذا دکتر فریدون آدمیت توانست
«از کوری و بی توجهی اهل تاریخ و مردمی که تعلقات تاریخی داشتند، سوء
استفاده» کرده و آنان را فریب دهد، و مثلاً حالا شما آمده اید که «تاریخ
نگاری ایرانی را از چاه ویلی که امثال آدمیت فراهم ساخته... اند، بیرون»
آورید! دیگر ماجرای «کوری و نابینایی اکثر مردم و مورخان ایران»، نه مربوط
به دوران قاجار است و نه حتی 60، 70 سال پیش؛ بلکه چهار دهه اخیر تاریخ
کشورمان را شامل شده و از عبارتتان صریحاً بر می آید که این به اصطلاح
کوری و نابینایی، لااقل تا یک دو سال اخیر (که شما به عنوان منجی تاریخ
نگاری ایران! وارد گود شده اید) ادامه داشته است!
نوشته
اید: «بنده اگر از روستای ایران یادی کرده ام، نگاهم به 60 یا 70 سال قبل
بوده که آدمیت شروع به تاریخ نگاری کرد؛ شما نمی توانید زمان را از سخن من
منتزع کنید و سخن مرا به زمان های دیگر منتقل سازید». چنانکه گفتم، تعبیرها
و تحلیلهای موهن شما، به لحاظ شمول زمانی، کاملاً مردم ایران در عصر پهلوی
و حتی پس از آن را فرا می گیرد و اصلاً محدود به زمان خاصی نیست که بتوان
زمان مزبور را از آن «منتزع» ساخت!2 شاهدی دیگر از
کلامتان می آورم: در مقاله «درباره میرزا رضا کرمانی، قاتل ناصرالدین شاه»،
نوشته اید: «این که سید جمال الدین اسدآبادی در ایران این همه مهم شده،
فیلمش را می سازند، مقالاتش را منتشر می کنند و رشته ای پوشالی به نام
"جمال شناسی" هم درست کرده اند، از سر بی کسی و بی فکری در تاریخ روشنفکری
ایرانی است...». رشته «جمال شناسی» در ایران عمدتاً به دست استاد محیط
طباطبایی پایه گذاری شد و آثار وی و دیگران در این زمینه به صورت کتابها
یا مقالات مدوّن در دهه های 40 و 50 شمسی انتشار یافت و مورد استقبال نسل
مسلمان و مبارز این سرزمین قرار گرفت. فیلم سید جمال نیز، اساساً در سالهای
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ساخته شده و به صورت سریال، از سیمای جمهوری
اسلامی پخش گردید. بنابراین (به ادعای شما) مشکل «بی کسی و بی فکری در
تاریخ روشنفکری ایرانی»، از عصر قاجار تا امروز ادامه دارد! علاوه، وقتی که
(باز به ادعای شما) سید جمال، مستحق آن همه طعن و توهین است، طبعاً مردمی
هم که در قالب فیلم یا مقاله و کتاب، از وی تعریف می کنند، تا هر زمان چنین
می کنند، اگر مستحق آن طعن و توهین نباشند، دست کم فاقد شعور و بینایی اند!
به
همین نمط، وقتی جنبشهای تاریخساز این سرزمین را «اُفت و خیزهای رو به
سراشیبی سقوط» خوانده و می نویسید: «میرزا رضای تروریست، نمونه عملی
روشنفکری ایرانی است: تفکری روستایی و خام در اصلاحات سیاسی / اجتماعی /
فرهنگی»، این تعبیر، عام است و کلّ جریان روشنفکری و اصلاح طلبی ایران در
دوران معاصر (از هر گروه و گرایش) را فرامی گیرد. ملت ایران، جنبش عظیم ضدّ
استعماری ــ ضدّ استبدادی تحریم تنباکو را ــ بحق ــ از افتخارات تاریخی
خود شمرده و از صمیم قلب به آن ارج می نهد. آن وقت شما از این جنبش
تاریخساز ملی ـ اسلامی، کراراً با عنوان موهنِ «هیاهوی تنباکو»! یاد کرده و
فعالان آن را «بازیگران سیاسی» خوانده اید!3
بعد هم می گویید اهانت به ملت ایران نکرده اید و اگر هم توهین کرده اید
مقصودتان، مردم ایران در عصر قاجار بوده اند! آیا با این گونه تعبیرها و
تحلیلهای اهانت بار به یک ملت و پیشینه آن، دیگر «شرافت»ی برای آن ملت
باقی می ماند؟!
این
گونه برخورد موهن با ملت ایران و تاریخ و نخبگان آن، ممکن است برای یک
«بهائی متعصب و آکنده از بغض و کینه نسبت به مردم مسلمان این سرزمین»، قابل
هضم و حتی مایه تفریح و انبساط خاطر باشد، اما حتم بدانید برای مردم هوشمند
و قدرشناس ایران، مصداق زشت ترین برخورد با ذخائر ملی و مفاخر تاریخی
قلمداد می شود و چه خوب است اندکی عینک «تعصبِ» مسلکی و فِِرقََوی را از
چشم خود کنار بزنید و واقعیت را با همه ابعاد و جوانبش، همان گونه که هست
(و همگان می بینند) ببینید، آن وقت متوجه می شوید که چه کرده اید و چه گفته
ام؟!
آقای
امینی، بر پایه آنچه که گذشت، عذرخواهی شما تمام نیست، مگر آنکه حقیقتاً از
ملت ایران بابت توهینها و اسائه ادبهای خویش به آنان، پوزش بخواهید. من و
دوستانم در ایام، خاک پای ملت شریف ایرانیم، و پیش و بیش از ما، باید از
این ملت بزرگ، با صراحت و شهامت، عذرخواهی کنید. این از مطالباتی است که من
مصرّاً پیگیری خواهم کرد و عدم توجه به آن، بر سرشت و سرنوشت گفتگو، تأثیر
کاملاً منفی خواهد گذاشت.
*
صراحت در بیان حق، توهین و هتاکی نیست!
2. عطف
به مسئله فوق، توضیح یک نکته را ضروری می دانم: آنچه که مقتضای یک بحث علمی
و منطقی است (و خوشبختانه با پوزش صریحتان از رویه پیشین، راه را برای تحقق
آن گشوده اید) پرهیز از «اسائه ادب و توهین» به منتقد و مخالف، و دوری از
موازین اخلاق در مناظره است، اما روشن است که «صراحت و قاطعیت» در بیان
حقایق، حساب دیگری دارد و نباید آن را با توهین و اسائه ادب به حریف، خلط
کرد. لذا اگر از این قلم در بیان حقیقت، صراحت و قاطعیت دیدید، که فراوان
خواهید دید (و حقیقت هم، خود، تلخ و گزنده بود) حمل بر اسائه ادب و توهین
نکنید.
* جان
مطلب را درنیافته اید!
3.
همین جا به مناسبت بحث، باید بیفزایم که: اگر در مقاله «هیاهوی بسیار برای
هیچ!»، مطالبی از شما راجع به امثال بهبهانی و طباطبایی وسید جمال و
ستارخان را آورده و مورد انتقاد قرار داده ام، نظرم، تنها نقد روش شناختی
از «نحوه برخورد»تان با ملت ایران و نخبگان و جنبشهای ملی و تاریخی آن بوده
است، نه اینکه چرا راجع به بهبهانی و طباطبایی و سید جمال و ستارخان، «نظر
داده اید» و یا اینان، شخصیتهایی بی نقص و معصومند و هیچ ایرادی به کارشان
وارد نیست!
متأسفانه، روی بی دقتی یا شتابزدگی و...، «جانِ کلام» و «وجهِ انتقاد» مرا
از برخورد موهنِ خود با ملت ایران و پیشینه و نخبگان آن، درست درنیافته و
پنداشته اید ذکر نمونه های توهین آمیز از مقالاتتان در این زمینه، ایراد
«به نظراتی» است «که ... در باب تاریخ معاصر ایران» دارید، چنانکه نوشته
اید: «مطالبی که شما در جوابیه مفصلتان ذکر نموده اید ، حاوی دو وجه است:
یک وجه سخن شما برمی گردد به نظراتی که من در باب تاریخ معاصر ایران داده
ام...». و آنگاه به تفصیل درباره بهبهانی و طباطبایی و سید جمال و... توضیح
داده اید و حتی مرا وکیل مدافع بهبهانی از جانب همه مورخان! قلمداد کرده
اید!
آقای
امینی، خودتان اعتراف دارید که من (یا دوستانم) دست کم بسیاری از مقالات
جناب عالی را مطالعه کرده ایم تا «علاوه بر پی بردن به» نظریاتتان در
موضوعات مختلف، «خصوصا به دنبال این» بوده ایم «که تک مضراب ها و متلک های»
شما را «به این و آن پیدا» کنیم. سخن درستی است و البته تعبیر دقیقترش می
تواند این باشد که مطالعه مقالات شما توسط حقیر، به دو منظور صورت گرفته
است: 1. آشنایی با «دیدگاهها و نظریات» تاریخی شما در مسائل گوناگون2.
آگاهی از «روش برخورد»تان با موضوعات و اشخاص. زیرا با آن رجزی که (در
مقاله «آقای موسی فقیه حقانی و دزدیدن تاریخ!») پیرامون متدلوژی خود و
آموزش انصاف از همان کودکی در مکتب بهائیت، خوانده بودید، لازم بود آینه ای
گویا فرارویتان قرار دهم که خود را در عمل ــ و نه درادعا ــ ًدقیقاً
بشناسید. ذکر این نکته، برای خرده گیری و تجدید گلایه از رویّه پیشین تان
نبود، بلکه صرفاً از این جهت مطرح شد که تأییدی باشد بر علت انتقادم (در
مقاله «هیاهوی بسیار...») از برخورد تند و هتاکانه، و داوری یکسویه شما با
کسانی چون بهبهانی و طباطبایی و ستارخان و سید جمال، و اینکه هدفم، نه
اظهار نظر راجع به «آراء و اظهارات» شما پیرامون این افراد، بلکه نقد «روش
برخورد»تان با آنها (و کلاً با ملت ایران و تاریخ و نخبگان وی) بوده است.
ظاهراً
در پرونده سازی و پاپوش دوزی برای آقای بهبهانی، آن قدر عجله داشته اید که
متوجه نشده اید مطلبی که به زعم خود، بر ضدّ بهبهانی (به نقل از سایت آقای
علی اصغر حقدار) آورده اید اصلاً ربطی به ایشان ندارد و تفسیرتان از آن
نیز غلط است! مطلب نقل شده شما از آقای حقدار چنین است:
" سید عبدالله بهبهانی نیز كه روی اغراض شخصی و صنفی در صفوف
مشروطه خواهان داخل شده بود و همانند طباطبایی، خود خواسته در اولین
پارلمان ایران حاضر می شد ، كیفیت شعور سیاسی خود را از نظام سیاسی مشروطیت
چنین می نمایاند: «حالا بعضی می گویند ما مشروطه طلب و یا جمهوری طلب می
باشیم. به خدای عالمیان ، به اجداد طاهرینم قسم است كه این حرفها را مردم
به ما می بندند ... ما نگفتیم پادشاه نمی خواهیم ؛ ما نگفتیم دشمن پادشاه
می باشیم. مكرر چه در حضرت عبدالعظیم و چه در شهر و چه در منبر ، تمام از
این پادشاه اظهار رضایت كردیم. الحق و الانصاف پادشاه رئوف و مهربان و رحم
دل می باشد ... ولی آنچه داد كردیم و آنچه نوشتیم ، تمام را به عكس حالیش
كردند ... به خدا قسم است كه این مطالب و شایعات، دروغ است ، مدرسه را می
خواهیم چه كنیم؟ ، قصد ما عدل و رفع ظلم است كه رعیت از دست نرود. مردم به
خارجه پناه نبرند ، مملكت خراب نشود ... ما عدل و عدالت خانه می خواهیم ،
ما اجرای قانون اسلام را می خواهیم ... ما نمی خواهیم مشروطه و جمهوری؛ ما
می گوییم مجلس مشروعه عدالت خانه».( به نقل از سایت علی اصغر حقدار ،
مقاله: تأملی در یک غلط تاریخی )
در
ادامه، رجزوار، افزوده اید: « جناب حقانی، می بینید که جلودار مشروطه شما
چه گفته است. شما اگر سید عبدالله را نخبه ایرانیان می دانید و به حرف های
او افتخار می فرمایید، بنده این گونه نیستم و نمی خواهم باشم. شما اصلا
بگویید که در آن دوران، نخبه کجا بود؟».
صرف
نظر از اینکه به جایگاه و جغرافیای این کلام (که مربوط به دوران نهضت
«عدالتخانه» در سال 1323ق، یعنی زمانی است که هنوز جنبش «عدالتخواهی» ملت،
در اثر تبلیغات اعضای سفارت انگلیس و ایادی سکولار آنها بین مردم در تحصن
بعدی جمعی از اهالی تهران در سفارت انگلیس، به «مشروطیت» تغییر عنوان و
ماهیت نداده بود) توجه نکرده اید، از اظهارات فوق نتایجی گرفته اید که همگی
سخت مورد تأمل است و ذیلاً به آنها اشاره می کنم:
الف)
نوشته اید: «بنده با سید عبدالله محشور نبوده ام و اطلاعات خود را از کتب
تاریخی به دست آورده ام و پر واضح است که در میان آن مطالب ، نقل قول هایی
از مخالفان رفتار سید عبدالله موجود است و همین خود دلیل این است که سید
عبدالله نه در زمان خودش و نه بعداً وجاهت تام نداشته است». اما توضیح
نداده اید که پس چرا همین آقای بهبهانی مثلاً پس از بازگشت از تبعید
محمدعلی شاه در اوایل مشروطه دوم به تهران، آن چنان از سوی انبوه مردم
پایتخت، مورد استقبال باشکوه قرار گرفت که شاهدان عینی (نظیر عین السلطنه
سالور و غلامعلی عزیزالسلطان) آن را بی نظیر شمرده اند. عزیزالسلطان، که
خود در مراسم استقبال از بهبهانی در نزدیکی حضرت عبدالعظیم علیه السلام
حضور داشته، می نویسد: «در بین راه [تهران ــ شهر ری] جمعیت زیادی،
کالسکه، درشکه، سوار الاغ، سوار، پیاده، زن، مرد، هر جور آدم که تصور می
کنید میرفتند. در واقع از قم همین طور رفته اند استقبال. واگن هم پر بود
از جمعیت که می رفتند به حضرت عبدالعظیم . دمِ د |